ظهر عاشوراست. حسین (ع) شمشیر را عصا کرده می ایستد و بانگ بر می آورد. "هل من ناصر ینصرنی؟"... فریاد حسین بن علی، دشت سوزان کربلا را پر می کند.  این صدای حسین است، که فریاد می زند و یاری می طلبد...و من و تو، من و تو ایستاده ایم و نگاه می کنیم. گرد و غبار آسمان کربلا را کبود نموده، اما قامت سبز و  خاک آلود حسین از دور پیداست...

حسین فریاد می زند، بانگ بر می آورد، اما صدای سُم اسبان لشگر کوفیان نمی گذارد که بشنویم... نه گوش کن..، انگار صدای ضعیف و لرزانی به گوش می رسد... دخترک فال فروش، سر چهار راه، با انگشتان نحیفش بر شیشه می کوبد...

بانگ کوبنده حسین، گوش ها را می نوازد،"هل من ناصر ینصرنی؟"

حسین فریاد می زند، ولی میان بوق ماشین ها، زنگ موبایل، یا صدای موزیک تند ضبط ماشین گم می شود...چراغ سبز شده است، باید رفت...

ما نمی شنویم بانگ پسر رسول خدا را که از ما یاری می طلبد. او ما را، ما را که در میانه کارزاریم به یاری می طلبد. او ما کوفیان را به یاری می طلبد...ما را که نامه نوشته ایم، "ای حسین بیا که کاسه صبرمان لبریز است...ای حسین بیا و نجاتمان بده از این قوم ستمکار"، "ای حسین که جانمان به فدایت، بیا که انتظارت امانمان را بریده...بیا که چشمهامان به دشت، خشکیده..."

...و حسین آمد. حسین به سوی شمشیرهای آخته ما کوفیانِ غافل آمد، ما کوفیانی که به شیعه بودنمان هر روز نه سی هزار، که صدها هزار نامه می نویسیم برای او تا به کوفه دلمان بخوانیمش... مایی که عاشق حسینیم و "حسین حسین" ذکر روز و شبمان است، ما نوکران حسین! اما آن گاه که حسین به سویمان می شتابد، با شمشیر جهل و شرک به استقبالش می رویم. مایی که چه خوب چشم بر غریبی کودکان یتیمِ شامِ غریبانِ خیابان هایِ این شهر بسته ایم.

حسین اما خستگی را نمی شناسد، حسین حاضر است هر روز و هر لحظه به قتلگاه دل های بی درد ما برود، شمشیر عشق بر ما کشد و خورشید که به میان آسمان رسید بر آن تکیه زند و بانگ هل من ناصر سر دهد، تا شاید ما لحظه ای، فقط لحظه ای از این خواب سنگین شیعه بی درد بودنمان برخیزیم و لبیک گوی فریاد هل من ناصر او شویم...

 

آهِ دلِ هر کودک تنها و بی پناه این شهر، هل من ناصر حسین است...

 

هر روز که یک کودک، یک نوجوان، که قربانی غفلت ماست، ساک بر دوش، از اصلاح و تربیت بیرون می زند، باز ظهر عاشوراست و فریاد حسین به آسمان...و ما کوفیان باز هم در خوابیم و باز...

ای حسین، نبخش ما کوفیان را که لایق آن آتشی هستیم که خود برافروخته ایم... ای حسین بگذار در آتش هزار هزار نامه که هر روز برایت می نویسیم و ادعا می کنیم که از امت پدرت، رسول الله هستیم بسوزیم..

ای حسین چگونه ممکن است برای مایی شفاعت کنی که در انتظار کشته شدنت لحظه شماری می کنیم تا به یاد غربتت اشکی بریزیم و دلی سبک کنیم. حسین زنده به چه درد ما می خورد، ما کشته حسین را می خواهیم، زنده حسین مسئولیت دارد؛ سخت است با حسین زنده تا کردن، اما کشته اش دلمان را آرام می کند، جیبمان را پر و وجدانمان را آسوده...

 

این عادت کوفیان است که خود بکشند و خود بر کشته زاری کنند...چه کاری ساده تر از این؟!

 

 آری حسین زنده در کربلایی که ما شیعیان برایش ساخته ایم تنهاست، حسین زنده تشنه است. حسین، تشنه امت آگاه است، حسین تشنه توحید است. اما انگار حسین مرده برای ما کوفیان مهمتر است... بگذار حسین زنده تشنه بماند...

 

ظهر عاشورا به وسعت ابدیت است، حسین هنوز زنده است و بر شمشیر عشق تکیه زده فریاد می زند:"هل من ناصر ینصرنی؟"...و ما باز هم نمی خواهیم صدای ناله های کودکان دلخسته این شهر را بشنویم، اما حسین صبور است و آفتاب عاشورا باز هم در وسط آسمان کربلا می درخشد... صدای زمزمه لرزان دخترک فال فروش، باز هم از پشت شیشه های عرق کرده به گوش می رسد...