همه هر روز اونجا از نگات رد میشن

                                       آدمای خوبم این روزا بد میشن

توی این دنیایی که برات زندونه

                                     جای تو اونجا نیست جات توی گلدونه

 

مخاطب این دو  بیتی نوجوانی است که از نوجوانی اش فقط اسمش رو همراهش دارد، تین ایجری که ""تین" بودن را مثل خیلی ها حس نکرد اما گذران "ایج" ها را پابه پای همه دید.

از نوجوانی میگم که از خیلی قبل از 18 سالگی واژه های "قصاص" و " اعدام" مشق هر شبش بوده و به تازگی ""بند بزرگسالان" هم به دامنه لغاتش اضافه شده، اضافه شدنی که درد غریبی رو هم برایش به همراه داشته. چقدر خوبه که درک کنیم یک گوشه ی این کشور نوجوانی هست که حس غریبی هر روز حلقه ی دستانش را بر گردنش تنگ تر میکند.

غربتی که پیام رسان این است که پشتوانه ی مالی ای نخواهد بود که دیه ای تقبل شود. پشتوانه ی اجتماعی ای نخواهد بود که احساس امنیتی را به او هدیه دهد.

خیلی قبل تراز طناب خیلی چیزهای دیگر دست بر گردن این نوجوان حلقه کرده، سالروز تولد 18 سالگی این نوجوان میزبان امسالش بند بزرگسالان است در حالی که امسال فروردین این انتقال باید انجام میشد.

این نوجوان قبل از 19 سالگی اونجاست.

آن هم در کجا؟ جایی که تمام افتخاراتش هم نوع دوستی پادشاه بزرگش کوروش و دستگیری و حمایت بزرگان دینی اش کسانی چون حضرت محمد(ص) و امام علی(ع) است.

                   چتر حمایتی ما تنها خواسته این نوجوان است.


دلنوشته ای از: سایه مهمانی