باز از خانه خاموش فاطمه -این خانه ای که از همه تاریخ بزرگ تر است- مردی بیرون آمد؛ خشمگین، مصمم و در هیأتی که گویی بر سر همه قصرهای قساوت و پایگاه های قدرت، آهنگ یورش دارد و گویی قله کوهی است که آتشفشان بیتاب را در دل خود به بند کشیده است و یا تندبادی است که خداوند بر"این قوم عاد" فروفرستاده است و اکنون به وزیدن آغاز می کند...

مردی از خانه فاطمه بیرون آمده است، تنها و بیکس، با دستهای خالی، یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن  یورش برده است؛ جز "مرگ" سلاحی ندارد؛ اما او، فرزند خانواده ای است که "هنر خوب مردن" را، در مکتب حیات، خوب آموخته است.

در این جهان، هیچ کس نیست که همچون، او بداند که:

"چگونه باید مرد" دانشی که سپاه نیرومند و سراپا سلاح دشمن  او -که بر جهان حکومت می راند- از آن محروم است، و این است که قهرمان تنها، به پیروزی خویش بر انبوه سپاه خصم، اینچنین مطمئن است؛ اینچنین مصمم و بی تردید، به استقبال بیرون آمده است.

آموزگار بزرگ شهادت، حسین، اکنون تنها برخاسته است تا بیاموزد که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا "زنده بمانند"، چه، کسانی که گستاخی آنرا ندارند، تا ـدر ظلمتی که همه چیز به تباهی می گراید و انسان ماندن نیز محال می شود- "شهادت" را انتخاب کنند، "مرگ آنان را انتخاب خواهد کرد ... .