از بند تا مددکاری کانون یک راه پله است...هر بار که این پله ها را می روی و می آیی یک علامت  "؟ " به انبوه سوالاتت اضافه می شود! همه چیز می بینی، همه چیز می شنوی:

بچه ای که یک ماه و نیم در آگاهی معطل بوده! بچه ای که در کلانتری اینقدر کتک خورده که دستش شکسته! بچه ای که در آن نمیدانم کجا به 57 مورد سرقت موتور اعتراف کرده و تو هرچه با قوانین جمع و تفریق و ضرب و تقسیم حساب می کنی، می بینی نه، نمی شود، درست در نمی آید! از 6 سالگی هم که بگیری باز کم می آید... فقره های سرقت مازاد بر سال های عمر می شود!

همه ی زندگیت بهم می خورد وقتی بعد از جمع کردن آرزو ها یک بچه 16-15 ساله، آرام جوری که بقیه متوجه نشوند کنار می کشدت و در حالی که هراسان این طرف و آن طرف را نگاه می کند که کسی نفهمد، می گوید: مادر و پدرم هر دو معتادند...مادرم یک شب هایی خانه هم نمی آمد و محجوبانه نگاهت می کند...یعنی بفهم!

اینجا کودکی را می بینی که به جرم دزدیدن یک کبوتر چند ماهی است که زندانی است و منتظر صدور حکم!

اینجا برایت ابهت واژه های پر طمطراقی چون مشارکت در سرقت، فراری، زندانی، تحت تعقیب و...می ریزد وقتی می بینی صاحبش یک بچه 8 ساله است!

اینجا همه چیز عالیست و همه عزیزان می توانند خیالشان کاملا راحت باشد که قوانین حتی شدیدتر از حد لازم دارد اجرا می شود!