موسم
این باد بیقراری
وقتی که می وزد
دلهای سرنهاده ی ما
بوی بهانه های قدیمی
می گیرد...
موسم که می رسد…انگار کسی صدایت می کند...یکی که هر سال در این موسم انگار عطرش بیشتر از همیشه می پیچد.
موسم که می رسد یادت می افتد که نه...دوباره نه...دیوارها که سیاه می شود شاید از این می هراسی که نکند دل ها هم رنگی بگیرند.
موسم که می رسد...صدای جرس کاروان می آید...صدای "هل من ناصر ینصرنی"...صدای قلب کودکی که با اینکه تازه زدن را آغاز کرده اما تند می زند...صدای نفس هایی که دارد هر لحظه را می شمارد...یکی یکی...به دقت...با رنج....
موسم که می رسد تاریخ تکرار می شود...و تو می مانی و باز نمیدانی که خدایا چه تناسبی است میان صحرای دور کربلا و...دوری این جایی که مدت هاست خانه تنهایی معصومانه دلهایی شده که نبودن ما این مکان را خانه اش کرده.
موسم که می رسد مدام به خودت می گویی مبادا نشود...انگار ضربان قلبت را به روشنی و صراحت حس می کنی.
موسم که می رسد...نامه ها را که می زنی...یاد خطبه ای می افتی که نه آرزویت که دعایت است در هر کوی و برزن طنین انداز شود.
موسم که می رسد...بله...انگار دارد می رسد...حضورش را احساس می کنی...دارد می آید...مثل هر سال...مثل هر بار...و:
"خداوند ما را کفایت خواهد کرد و اتکای ما بر اوست و در مسیر او گام برخواهیم داشت و به سوی او باز خواهیم گشت".