نان و کار و کودکی

چهل روز گذشت... چهل سال دیگر هم شاید نیاز باشد تا بگذرد، بلکه دیگر کودک مسلمانی* به دار آویخته نشود. کودک مسلمانی را می شناسم که هرگز کودکی نکرد، بازی نکرد، شادمانی نکرد. انگار این قسمت همه طفلان مسلم است که کودکی نکنند؟ باید یتیم باشند. باید فقیر باشند. باید کارتن خوابی کنند و سرگردان و آواره کوچه ها باشند. باید مانند بزرگترها از صبح تا شب کار کنند و کار کنند و باز هم کار کنند و همیشه هشت شان گرو نه شان باشد. به راستی چه تقدیر و سرنوشت غم انگیزی دارند، این کودکان مسلمان!

کودک مسلمانی را دیدم که پدرش و مادرش هر دو در بستر بیماری در جنگ برای زنده ماندن خویش بودند و او نه تنها برای بقای خویش باید مبارزه می کرد، بلکه باید برای پدر و مادرش و خواهران و برادرانش پدری هم می کرد، کار هم می کرد و نان به خانه می آورد...

و کودک دیگری بود که کسی را نداشت جز خدا، اما انگار در این میانه خدا هم تنهایش گذاشته بود که اسیر چنگال هوس آلوده افیون فروشان شد و گاه گاه خودش هم لبی به کسیه هایی که برای فروش می برد، میزد. اینگونه بود که اندک اندک کودکی خود را در تاریکی بیشتر و بیشتر گم می کرد...

آری، نان و کار و کودکی، به راستی چه داستان غریبیست... روزگار پرغوغای غربت، غربت از حق کودکی، حق زندگی، حق بازی کردن، حق شادمانی کردن و شاد زیستن و هزار حق دیگر که حداقل های حقوق یک کودک است...

چهلم ها چهار سال است که می آیند و می روند و کودک مسلمان هنوز چشم به راه است. نه بخاطر اینکه خدایش فراموشش کرده، بلکه به این دلیل که دیگران خدا را فراموش کرده اند. آری، مردم شهرش دوست داشتن را، انسانیت را، عشق به همنوع را، وجدان بیدار را و خیلی چیزهای دیگر را فراموش کرده اند. چه زیبا گفته است، خدایی که انسان را آفرید: «به راستی که انسان فراموشکار است...»

در چهارمین چهلم خویش کودک مسلمان این بار بازی کرد و چه بازی زیبایی که به راستی تحسین همگان را برانگیخت: «آفرین... آفرین... آفرین...» اما او نه برای تحسین دیگران و کف زدن های آنان و نه برای دل رحمی حاضران بازی نکرد. او برای دل خویش بازی کرد تا بازی نکردن های کودکی اش را به فراموشی بسپارد...

قانون، قانون، قانون... یک جمله برای کودک مسلمان آشنای تنهایی شبانه اوست: «قانون برای همه یکسان است، چه کودک باشی و چه بزرگسال!» این چه قانونی است که فرقی بین کودک و بزرگسال نمی گذارد، فرقی بین عمد و اتفاق نمی گذارد؟ آنجا که نباید، همه را به یک چشم می نگرد و آنجا که نباید فرق بگذارد، تفاوت قایل می شود؟ سراغ دانه درشت ها نمی رود و بی گناهان را فساد کننده در زمین می خواند! انگار قانون جنّی شده است و یا شاید هم مجریان قانون جنّی شده اند!

«به راستی این چگونه عدالتی است؟ مفسد فی الارض کیست، جز آنکس که جای خدا نشسته، دروغ گفته، مواد مخدر وارد کرده و هزاران نفر را معتاد کرده، بی کاری و فحشا را رواج داده و جامعه را به سوی فروپاشی کامل اخلاق هدایت کرده است؟ این چه قانونی است که در شهر صندلی خدا را ارزان می فروشند و کاری نمی کند؟ دانه درشتان صندلی دنیا را به صندلی عقبی ترجیح داده اند و قانون خفه شده است! کجایند آن آزادگانی که مفسدین فی الارض و دانه درشت ها را همچون مو از ماست بیرون می کشند؟ کجاست قانون عدالت خداوند...؟ امروز حرمت عاشورا شکسته اند، نه با پاره کردن و سوزاندن پرچمی که ربطی هم به حسین (ع) ندارد، بلکه با زیر پا گذاشتن حرمت آزادگی و انسانیت و مردی و مرام... به راستی این چه قانونی است، چه عدالتی است که شکستن حرمت عاشورا را در پاره کردن یک تصویر می داند و حال آنکه دانه درشتان ظالمانه بر صندلی خدا تکیه زده اند؟»[1]

امروز امثال فرامرز برای ما آزاده اند، آزادگانی که ما از چنگال قانون بی عدالتی آزادشان کردیم و به آغوش کانون گرم و پر مهر خانواده بازشان گردانیدیم تا چتری باشند بالای سر پدر و مادرشان و علمدارانی برای پاسداری از حرمت عاشورا... فرامرز برای ما یک استاد است آن هنگام که می گفت: «در منتهای نا امیدی فهمیدم که هنوز روزنه ای از امید وجود دارد...»

آری؛

در نومیدی بسی امید است                        *          پایان شب سیه سپید است

فرزاد حسینی

اربعین 1388

 



[1]  برگرفته از سخنان استاد شارمین میمندی نژاد در مراسم اربعین سال 1388، طرح طفلان مسلم، کانون اصلاح و تربیت استان تهران

*کودک مسلمان: طفل مسلم!