رفتیم داخل بخش ویژه. اول اون ها سلام کردند. خواستیم بریم بین بچه ها. اولش رفتم کنار یکی از تخت ها. من: این تخت تو ه ؟ بچه۱:" آره بفرما. !" من :"نه مرسی راحتم". همون موقع صاحب تخت کناری صدا زد : "آی بچه دانشجو !" من با تعجب فهمیدم که برای ما برنامه داره. برگشتم گفتم :بچه چی ؟!!". - :"بچه دانشجو!" . رفتم کنارش. :"سلام چطوری ؟" - :"دانشجویی دیگه ؟!" یه سری تکون دادم گفتم آره. با لحن آدم ضایع کنش گفت : "می خوای قاضی بشی ؟!" گفتم :"نه . ما مهندس می شیم. اون هایی که بیرون وایسادند قاضی می شن". بعد یه مکسی کردم گفتم:" تو می خوای چی بخونی؟! " . گفت :"قاتلی !!! ". تعجب کردم ولی کم نیاوردم :"اه. قاتلی ؟! حالا کدوم دانشگاه ؟!" . گفت :"دروازه غار!!! ". رسما کم آوردم. گفت:"حالا جدی جدی مهندسی می خونی؟" - :"آره" - :"یعنی قبول شدی؟!" -:"آره دیگه!!!". -:"چرا قاضی نمی شی؟!" . -:"خب نشده دیگه. سخته !!!" . -:"خوبه . قاضی نشو. فحش و لعنت پشت سرشه" گفتم :"آره سخته !!! ولی تو هم قاتل نشو. فحش و لعنت پشت سرته". بعدش پرسیدم :"چند سالته؟" گفت:" ۱۲ نه ۱۳۷۱ یعنی ۱۴ ". پرسید "شما چند سالتونه؟!" گفتم:"۱۳۶۲ حساب کن. ... بیست و ... سه . حالا جدی می خوای چه کاره بشی؟!" - :"ساختمون بسازم". -:"اه. ساختمان بسازی پولدار بشی. مهندس عمران!" -:"آره دیگه !!!" -:"پس باید ریاضی ات یک یک باشه"....

با صاحب تخت های دیگه هم کمی گپ زدم. یکی از بچه ها بد جور تو لک بود. دوباره این جونور پیداش شد و به بچه ه گفت :"بیخود خودت را به مظلومی نزن. این نه قاضیه نه پولدار که آزادت کنه ...". من هم رو کردم به سوژه قبلی و گفتم :"تو واسه چی اینجا اومدی ؟!" -"عرق خوری!!!" . -:"فقط؟!!" -:"نه با چاقو زدم به دست یکی!!! " -:"چیزی اش هم شد؟!" . -"تاندوم های دستش پاره شد" ... سه ماه بود که اونجا بود.

بخش ویژه جای بچه های زیر ۱۵ ساله که معلم خانم دارند و خلاصه بچه تر از هم دمی با ۱۷  ساله ها هستند. اونجا طبقه بندی ها به سنه نه به جرم. اثری از زندان نیست. هیچ شباهتی به زندان نداره. همه امکانات را دارند. به همه مسائل حتی در جزئی ترین موارد توجه کامل می شه. برای همه به اصطلاح مددجوها (یا به قول ما بزه کار ها) وقت کافی گذاشته می شه. واقعا اصلاحشون می کنند. با احترام و شخصیت دادن. با آموزش درست و صحیح. ولی به هر حال بعد از آزادی بر می گردند به همون جهنمی که بودند.

من با بچه های کم سن و سال تر راحت ترم. چون دیدشون بشتر حالت الگو برداری داره. ولی سن بالاترها را که می بینی مدام می خوای مقایسه کنی. مظلومیت از چهره سن بالاتر ها می باره. واقعا هم اکثرشون بی گناهند. خیلی ها خیلی کارهای بدتر می کنند ولی گیر نمی افتند. وقتی می بینمشون به این موضوع فکر می کنم که اگر من اینجام و اون ها اونجا دلیلش زرنگی من و گناه اون ها نیست. اگر من هم روزی که در کلاس چهارم دبستان عصبانی شدم و خوابوندم تو گوش همکلاسی یا سوم دبستان با خودکار زدم تو شکم قلدر چاق کلاس اگر چاقو همرام بود تو گروه ویژه بودم !!! من هم اگر از اول عمر کنار بساط عرق خوری و مواد کشی بزرگ شده بودم بهتر از این ها نبودم !!!

در کانون برای این بچه ها کم نمی ذارند. اما بیرون از کانون وظیفه تک تک افراد جامعه است. امیدوارم طرح طفلان مسلم حال و هوای دیگه ای به محرم امسال بده.