عمار می گرید.

 عمار در گوشه ای ایستاده است و می گرید. اندکی پیش یاسر و سمیه در زیر شکنجه ی ابوجهل و جهالت پیشگان همراهش جان سپرده اند چرا که نخواستند خدا و رسولش را انکار کنند. و عمار می گرید. شاید ساعتی بیش از شهادت پدر و مادر نگذشته است و عمار می گرید. و چقدر تفاوت است میان آنچه عمار برایش می گرید و آنچه عوام آن را علت گریه ی عمار می دانند. و هنگامی که پیامبر او را گریان می یابد و علت گریستنش را جویا می شود عمار پاسخ می دهد که بر سستی خود می گریم. می گریم که چرا زیر شکنجه تاب نیاورده و تو را انکار کردم، خدا و رسولش را انکار کردم، نبوت تو را انکار کردم. شرم دارم که اکنون زنده ام چرا که برای زنده ماندن بهایی بسیار سنگین پرداخته ام. و عمار می گرید و چقدر تفاوت است میان آنچه عمار برایش می گرید و آنچه عوام آن را علت گریه ی عمار می دانند.

عمار بر مرگ یاسر و سمیه نمی گرید که بر ضعف خود می گرید و عمار چقدر زیبا می گرید. عظمت و زیبایی شهادت یاسر و سمیه بر او آشکار است که او این شهادت را به چشم دیده است. اما عمار فریاد نمی زند. عمار ذکر مصیبت نمی کند. عمار بر سر نمی کوبد. عمار برای پدر و مادر نوحه نمی خواند. و عمار می گرید و چقدر تفاوت است میان آنچه عمار برایش می گرید و آنچه عوام آن را علت گریه ی عمار می دانند. عمار می داند که چگونه بر شهید حرمت گذارد.

 و حسین شهید ماست و ما چگونه بر او حرمت می گذاریم.   وای بر ما!