همایش اول طفلان مسلم

زمان: شنبه، ۵ دی ماه ۱۳۸۸ (تاسوعا)، ساعت ۱۵

مکان : شهرزیبا، خ کانون، کانون اصلاح و تربیت

آدرس سایت طفلان مسلم

 

 

گرد و غباری سخت بر فضای صحرا حاکم شده بود.. کاروان وارد شده٬ سردار علقمه همچنان بر پیکره کاروان خاندان رسول الله همچون درب خیبری است که پدرش یکتنه از جا کند تا نشان دهد علی آسمانی است... فرزندان رسول الله خبر دارند که روز موعود نزدیک است... آب جیره بندی است و صحرای کربلا امروز صحنه ورود نماینده خدا روی زمین است... از کوفه خبر هایی می آید.. طفلان مسلم در کوچه های تاریک کوفه به دنبال سر پناهی هستند... می ترسند که دشمن آسیبی به پیکره نحیفشان بزند

دشمن نامرد است.. کوچه ها تاریک ...انسان های گرگ صفت در همه جای این تاریخ خاک گرفته بشر هستند و این را خوب می دانند... ولی تنهایند... تنها

در این سو می گویند ندایی را یک نصرانی شنیده..کیست مرا یاری کند.... پیشگویان می گویند قرار است خورشید به دو نیم شود... این روزها در عالم چه خبر است... محرم آمده... خیابان ها سیاه شده اند و آماده ایم... می خواهیم به استقبال برویم.. هزار و اندی گذشته... نگاهی بینداز... طفلان مسلم زمانه ما هنوز در خیابان ها به دنبال سرپناهی هستند... طفلانی از نداری می میرند و طفلانی در پشت میله های زندان ندامت به فکر آزادی از دست رفته  و غیر قابل باورند...

آری زنی تنها در این شهر ضجه می زند به یاد ضجه های غریب زینب... پسری به فکر آزادی است مثل طفلان مسلم ... اکنون کربلا اینجاست... بین الحرمین همین جاست ... یاد حسین(ع) زنده نگه داشتن مرد می خواهد در این زمانه زشت و بی پناه... زمانه ای که شکم پرستی و هزینه های هنگفت برایش امام حسین شده و هدف را گم کرده اند در این زنگار بی مهری... انسانی که از تعفن به دنیا آمد و با تعفن از دنیا می میرد واقعا رسم کربلا مداری است که به فکر طفلان و زنان این زمانه نباشد... اعتیاد .. فقر.. گشنگی... دیه ... این دیار لیاقت حسین دارد؟؟؟

قیمه محرم ٬ علم چهل تیغه ٬ سیر کردن آدم های سیر  ٬ سیاستی مخلوط محرم ٬ بی نمازی ٬ هزاران مورد شده محرم ما ......

نمی خواهم نمادین  بر سینه ام بزنم و لبانم را به دروغ بر نام حسین مزین کنم

نمی خواهم این محرم بی تفاوت بگذرم از جامعه بی وجدانم

نمی خواهم کسی را در پشت میله های ندامت ببینم

نمی خواهم دختر فراری را ببینم که به خاطر سر ما تن  فروشی می کند

نمی خواهم معتادی را ببینم که از روی نداری دخترش را می فروشد

 این روزها محرم هم با ما قهر کرده....

بوی قیمه از هیئت می آید... افراد علم های میلیونی را برای تظاهر آماده می کنند... آن هیئت علمش طلا است و دیگری را در اصفهان ساخته اند... چهار  کوچه بالاتر  به دختر و زن بی سر پناهی تجاوز می شود ... کودکی با شکمی گشنه و با هزاران آرزو می خوابد ... پسری از پشت پنجره باران زده کانون به فکر آزادی است تا این خزان آخرین خزان او باشد در زندان ندامت زندگی اش....

نویسنده: محمد محسن دولتشاهی