«کاری باید کرد»

 

     و ما مثل اینکه مسلمانیم ،شاید برای آن که وقتی به دنیا  آمدیم در گوش هایمان اذان گفتند. شاید برای آن که پدر نیز،مادر هم و پدر های پدر ها.شاید برای یک قطعه پارچه که بر سر نهادیم ، شاید برای سفره های رنگارنگ مادر،هر یکی با نام کسی،که نفهمیدیم آخر این ها کیستند فقط مثل آنکه در حضور سفره های زیبا،از غذا سرشار،حاجت روا می کنند.شاید برای آن که محرّم ها ،غذای امام خورده ایم و گاهی گریسته ایم بر او.آخر آب نبود،علی اصغر تشنه مرد،فاطمه(س) میان در و دیوار ماند،زینب اسیر گشت،و آخر می گویند که شفاعت خواهند کرد.و حسین(ع)از پس روضه های ریالی،داستان های خیالی وشیون های تکراری،خاطره ای شد همراه با بوی قورمه ها و قیمه ها، طبل و کوبه و علم ها.محرم به همه خوش خواهد گذشت.سخنرانان و مداحان انبان روزی یکساله خواهند انباشت،جوانان شور های نیمه مرده،نیروهای انبار گشته را در یک کارناوال تخلیه خواهند کرد ومردمان خسته دیار ما،بر درد های بی درمان،سفره های بی نان خویش خواهند گریست و دلی ز غم سبک خواهند کرد.و در انتها حاکمان اضطراب را ز دل می زدایند.نیروهای انبار گشته و خطرناک جوانی،در کوبش طبل ها ،زیر سنگین علم ها رها گشته است. بغض های فروخورده رعیت ها در عزای کسی شکسته است،فریاد های نیمه جان در سوگ کسی بر آمده است و آتش های زیر خاکستر، به مناسبتی غیر از هراس آنان شعله کشیده، خاموش شده است.و مدّاحان هر آن چه را که بنا بود گفته اند و برای اشک های هرچه بیش تر ،هر چه توانسته اند کرده اند . هیچکس خطبه زینب(س)را در سرای شام نخواهد خواند،چرا که او تمامی شجاعت را،  تمامی صلابت و استواری را در صدای خویش معنا کرده است. و اخر این که اصلا اشکی ندارد  ، ناله ای نخواهد بود، آن وقت جعبه جادویی پایتخت اسلام چه چیز را به نمایش بگذارد؟و باز هم مسلمانیم . شاید برای آن که دعا کردیم کنکور قبول شویم.شاید برای آن که هنگام ازدواج قران می گشاییم.بعد برای بچه هایمان دعا فوت خواهیم کرد و شاید...و در انتها شاید برای آن که وقتی بمیریم،کسانی بر مزار ما قران خواهند خواند!                        

و اکنون ما چند سالی می شود که مسلمانیم!کاش جای همه همه اینها،اندکی معرفت می داشتیم. اگر دین هم مثل چهره ها ارثی نبود،کار این مسلمانان اسمی با خدا حاجت تنها نبود،اگر متولی حرمت مسجد نگه می داشت،گر نام دین بر ستم هاشان نمی آویختند،از دعا و وعظ و مجلس ،نان نمی خوردند،اخلاق و انسان را به سلّاخی نمی بردند،اگر محتسب ها در چَه تاریخ می مردند،گر چرتکه ها را می شکستیم  بهشت را با خدا قسط بندی نمی کردیم،اگر تمام دین ما فریاد بلند خود خواهی ها نبود،(بچه های من،پول من،دنیای من،بهشت من،کنکور من و....) شاید که ما آدم های انسان تری بودیم.و کاش حسین(ع) را در قامت حقیقی خویش به نظاره می نشستیم.یک رهبر انقلابی،آزاده ی رها از بند،نماز گزاری بر قبله تیرها،تجسم کمال در کالبد یک انسان،عاشقی که در عاشورا از کالبد تن رها می شود،و به معشوق تمامی زمان ها و مکان ها می پیوندد،و این گونه است که نشاید بر سر بریده حسین(ع) گریستن،بل بر ریسمان بریده عشق میان خویش و او باید گریست. از اسارت تن،قفس منیّت ها و کو چکی ها ،گرفتار ظلم و ستم و دم بر نیاوردن است که باید گریست.بر جسم مرده حسین(ع) نیست که باید گریست،بر طریقت مدفون حسین باید گریست. نه بر آنان، که بر خویش باید گریست.انگار که«آبها از آسیا افتاده است،دارها بر چیده،خون ها شسته اند.در مزار آباد شهر بی تپش،وایِ جغدی هم نمی آید به گوش».هیچ صدایی نیست،نوایی یا که فریادی،آن چه می کند بیداد سکوت است و سکوت است و کاش که حداقل یک نفر ناله سر می داد.نه کنون زمان بی هشی است،بی حسی است.شاید که فردا به خویش آییم.آخر این فردا کی می رسد ز راه؟                                                                                                                        

کسی می زند مشت بر در قلبم،کسی می کند فریاد در سر بسته ام :                                           «کاری باید کرد»