قبل از همه حرف هایم ، اول این را بگویم، این سه سال که همه اش می گویم ، سه سال من است . تو که کانون نبوده ای . فکر می کنی که سه سال مثل سه روز کار است و خب البته برای کسی که اصلا در عمرش کار نکرده سه روز هم خیلی شاق است .

یک چیز دیگر را تا یادم نرفته ، بگویم : من سعید هستم .

سه سال است توی این چهار دیواری منتظر خضر هستم . اتاق را با هم جرمی ها حسابی جارو زده ایم ، کف آن را هم کلی شسته ایم .

خوب این حرف ها که بی ربط بود . گمانم تحصیلات تو هفده سالگی سوم دبیرستان بوده باشد. من هم درس خواندم ،  هفده سالگی چهارم دبستان داشتم . خوب دبستان و دبیرستان یک" یر" با هم تفاوت دارند . من کار می کردم . یر به یر شدیم .

داشتم از سر کار بر می گشتم . اجاره کرده بودیمش ، خانه را می گویم . خیلی بزرگتر بود. 9 متر بود . تازه، زیر پل که نبود هیچ ،به آن سردی هم نبود. یک میلیون آب خورده بود . یک وقت فکر نکنی ریال ها! ، یک میلیون تومان . من و مامان و امید و آبجی کلی کار کردیم . به خاطر همین بود که توانستیم این همه پول جمع کنیم . بابام؟ مریض بود بیچاره . و گرنه یک یازده متری می گرفتیم که مامان هم خیالش راحت شود . آخر مادر همه اش خوف داشت پای امید بخورد به تلویزیون بیفتد رویش . غیر از آن چیزی نداشتیم . امید هم از همه کوتاه تر بود . خوب امید، امید مامان است .من هم دوستش دارم ، سه سالی هست که پارک نبرده ام اش .

کلید انداختم، در را که باز کردم ، لاکردار عکسش افتاد توی این حوض چشم ما. انگار آنجا بود، که یک عالمه نگاهش کنم . پسر عمو می گفت موتور سر پایی گیرش آمده است . صاحاب قبلی را خیلی دعا می کرد . یادم بود که دستم را بشویم ، بوی مرغ می داد . خوب تو که می خوری بو نمی دهد، من که می فروختم خیلی بو می داد . در یک مرغ فروشی کار گری می کردم . پشتم را کردم به دیوار راهرو که از کنار موتور رد شوم. چشمم که به سوویچ خورد دستانم یادم رفت . خوب خیلی طلبه بودم یک دوری بزنم. آخر همه اش بچه محل ها فیلم می آمدند که سعید نمی تواند موتور براند . حالشان جا می آمد .

سوارش شدم ، هن ، هن . در کوچه ها می چرخیدم . جواب سلام بچه محل ها را هم حسابی می دادم . سرتان را درد نیاورم .تلفن زدم خانه . مامان ، سلام . من موتور پسر عمو رو برداشتم. خوب ؟ زدم به یه خانومه ، الان کلانتریم .

خوب مامان هم شاید مثل من دعا می کرد اتفاقی نیفتاده باشد . بعدا گفتند که حال آن خانم وخیم است ، دارد دور از جون فلج می شود .

موتور را توقیف کردند . مرا توی قیف . از این ورش به راحتی یک ذوق وارد شدم ، از آن طرف ...

گمانم الان اول دانشگاه هستی . خب ، مهندس! شاید بپرسی چرا تا به حال آزاد نشده ام. خوب آدمی که با دیدن یک موتور که می گویند 250 هزار تومن می ارزد ذوق می کند . آن همه پول که نمی داند چند هزار تومن است از کجا بیاورد ؟ البته من می دانم میلیون چیست . یکی اش را دادیم صاحب خانه که آن هم من که نبودم پای اجاره خانه رفت و باز رفتند زیر پل . خب گمانم 80 سال باید 4 نفری کار کنیم . بابام؟ مریض است بیچاره . وگرنه 60 سال کار می کردیم ، مامان هم خیالش راحت می شد. آنوقت غصه نمی خورد. که سکته کند پول نداشته باشد، نرود دکتر ، خوب نشود . البته امید روزی 6 هزار تومن کار می کند ، تنها نان آور خانواده شده است. ماهی 190 هزار تومن اجاره می دهد . راستی خواهرم شوهر کرده. خیلی خوشحالم و همانقدر ناراحت . من که نبودم ، بابا حالش بد شده بود ، برده بودنش بیمارستان، پلاکی که شوهرش داده بود گرو گذاشتند ، 150 هزار تومن کم داشتیم، خب آبرو هم داشتیم.

من که نمی خواستم بزنم به آن خانم . این طوری نگاه نکن ... این جا در کانون از اینکه حقیقت را به اسم کوچک صدا کنم ترسی ندارنم . من که اگر در خیابان 2 نفر دعواکنند ، یکی آن یکی را بزند ، خیال می کنم خودم کتک خورده ام ، من که هر بار دیدم سر مرغ ها می برند ، دلم ریش شد ، چگونه می توانم یک نفر را بکشم ؟

منظورم این است که آدم کشی کار من نیست . کار این تخت بقلی هم نیست . این را که دماغش را بگیری جونش در می آید ، اصلا بهش می خورد قاتل و جانی باشد ؟

خلاصه که شاکی خدا را شکر حالش بهتر شده است . حق دارد ،رضایت نمی دهد . من هم دیگر دارم می روم بند آدم بزرگ ها .

البته ما اتاق را با هم جُرمی ها حسابی جارو زده ایم ، بالاخره که خضر می آید ...

سعید (8/7/88)
کانون اصلاح و تربیت تهران