معصومیت . حقیقتا معنای آن عکس کودکی ها همین بود . به واقع بدبین ترین نگاه هم نمی توانست از آن عکس آینده ای بنام خفاش شب را برداشت کند . غلامرضایی از روستای محروم کوران کردیه که در یک روز عمر کودکانه اش تصمیم می گیرد سادگی های دهش را رها کند و رو به سوی آرمان شهر تهران بیاورد که هنوز در آن زمان بدین گونه امروز در دود غرقه نشده بود . آیا کسی فکر می کرد که مقصد این کودک معصوم رقصیدن بر سر دار این شهر نشینان مسخ شده باشد . ۱۱ قتلش را پیگیر شدند . خودش می گفت که با همکاری حمید رسولی این عمل را انجام می داده و عدل و داد شهر ما تنها او را می خواستند که یک تنه طناب مکافات را بر گردن بیندازد و دیگران را متهم به چیزی نکند آری خاموشی او را خاموشی همه سیاهکاری ها می دانستند و او بود که باید گناه دیگران را تا پای دار با خود می برد و همه را معصومیت می بخشید . شاید همین باشد که مسیح بر محکومین می گریست و پای دار قدیس آسیسی مجرمی را برادر خود خطاب کرد چرا که مجرمین را حقی است بر گردن ما که آنها جرم ما را بردوش می گیرند و ما را در حاشیه امن معصومیت و تقدیر نیکو قرار می دهند و خود بر سر دار می شوند و دار مجازات را می پذیرند . انگار نه انگار که ما تن واحدی بودیم و اینجا جایی است به نام شهر که خانه هایمان وجبی با هم فاصله دارد و همسایه همین نزدیکی است .
بگذریم چگونه پرونده خفاش شب روزنامه های زردنظر گیرم شد و از آنجا چگونه به این طفلان مسلم رسیدیم برایتان می گویم
ادامه دارد
+ نوشته شده در جمعه یکم تیر ۱۳۸۶ ساعت 4:36 توسط
|