درتکاپوی بودن و زندگی کردن چه خودخواهانه یادمان رفته است که دیگران هم می توانند زندگی کنند . یادمان رفته است که مایِ من تنهاست باید برای ماندن و بودنَ مایِ ما شود . یادمان رفته است که آن سوترها کودک همسایه اشکش با آه ، خوراکِ شب است وحسرتش برای نداشته هایش بازی کودکانه امروزش . آری یادمان رفته است که پیرزن کوچه های غربت زده عادت که هرروز از پشت شیشه اتوبوس سرچهارراه مشغله می بینیمش فال می فروشد . واز همه بدتر یادمان می رود که از او فال بخریم . راستی فال حافظ را شاخه ای هم می فروشند ؟

کاش می شد یک روز یادمان می آمد که دخترکِ گل فروشِ کنارِچراغِ چشمک زن ِخیابانِ یک طرفه _ که به علت افزایش کابل های تلفن ، مسدود است _ دستهایش ؛ که برای فروش شاخه ای گل به سوی پیاده روهای کثیف دراز است ، دستکش ندارد . وهوا سرد است . " وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است ! "

کاش کسی پیدا می شد و به او می گفت : "نفس کزگرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک / چو دیواری ایستد در پیش چشمانت / نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک !"

کاش وقتی پشت چراغ قرمز روی خط سفید عابر پیاده به انتظار اجازه عبور به ماشینهای کناری سرک می کشیم کمی شیشه را پایین بیاوریم تا بوی تند اسفند کمی ، فقط کمی از فضای ریه هامان را آلوده کند . راستی چه کسی می داند دود اتومبیل های رنگارنگ کمپانی های میلیاردی آلوده تراست یا دود اسفند آن پسرک اسفند دود کن ؟

کاش کسی باشد تا شبهای جمعه با صدای بلند  « آی آدمهای » نیما را زمزمه کند . کاش شعر « پاییزِ » ماث در زمستان سرد بی عاطفگی برای همیشه خاتمه یابد .

کاش کابوس «افسانه » آنجاکه ترا من چشم درراهم از خواب بیدار شود .  

کاش ...