این مردمان همه را فراموش کرده اند و تنها سر و نیزه ای بخاطر دارند
که تو تنها همین را به خاطر نداری. مردم سر و نیزه بخاطر دارند و تو
غافله غربت را. مردم خون و شمشیر بخاطر دارند و تو چادرهای از سر ا
فتاده را. مردم هلهله ی شامیان را شنیده اند و تو گریه های رقیه. آه،
چه غربت آشنایی.
یادت هست حسین جان؟ وقتی به آنها میگفتی شکمهایی که از حرام
پر شود معصوم میکشد. کجایی تا ببینی خون دل خوردن فرزندت از ما کوفیان.
حسین جان یادت هست؟ وقتی منکری را نهی میکردی باید به چشمان
گرد مینگریستی و به خود میپیچیدی. امروز وقتی منکری را نهی میکنی
دیگر چشمان گرد نیست. باید پاسخ دهی که چرا حرف زدی. آنقدر دلیل
می آورند که میمانی که پس چه شد تفکر؟
حسین جان یادت هست؟ آنگاه که وقت نماز شد مجبور شدی نماز
خوف بخوانید. امروز شب به صبح میشود، صبح به شب میشود. نه
خوفی هست نه ترسی. دیگر راحت نماز را ترک میکنیم.
حسین جان یادت هست؟ وقتی شام هلهله میکرد بانویی آنچنان فریاد زد و
بیدارگری کرد که هلهله ها خوابید. کجایی تا فریادهای امروز را ببینی. بااین
تفاوت که با آن هلهله ها آغاز میشود.
حسین جان یادت هست؟ آن روزها وقتی برایتان مینوشتند هدیه میگرفتن از
شما. اما امروز وقتی ما مینویسیم نه خود میفهمیم نه عمل میکنیم و
نه خلوص داریم.