«هوالحق»

 چه بگویم از درد ،از رنج، از رنجی که قلم تاب بیانش را ندارد. قلمی که نه حس دارد ونه روح،نه قلب  و نه عاطفه.می دانم این قلم پس از انجام رسالتش دیگر هیچ نخواهد گفت و مانند شمعی خاموش خواهد گشت.می دانم که زیر باری به این سنگینی طاقت نخواهد آورد و خواهد شکست. اما من ، انسان نامی که تو آفریدی که خلقم کردی و مرا روزی به خاطر گناهم از خود دور ساختی و بر زمین راندی، منی که روح وحس دارم وقلب و عاطفه ، رسالت می فهمم؟ در این دنیای برهوت پر هرج و مرج  رسالت من چیست؟ همه چیز را گم کرده ام ، واژه هایم رنگی از بی رنگی است بی رنگی ای که  هیچ کس آنها را نمی بیند چه برسد به اینکه آنها را بفهمد. تو موجودی آفریدی ، نامش را انسان نهادی و بر خلقتش آفرین گفتی، تو بر او منت نهادی و از روحت در او دمیدی. اما من ، من چه کردم؟ چه کردم جز با غیر تو زندگی کردن، چه کردم جز ندانستن و جهالت؟ انگار از وقتی نفس کشیدم خوابی عمیق مرا فرا گرفته و با خود برده . من نمی بینم و نمی فهمم که چه می گذرد به مخلوقات تو. همه چیز شده است من و غیر از من هیچ نیست.وای بر من که انگار هستم و می دانم ودر حالیکه می بینم هیچ نمی فهمم. حتی هستی ای که نعمت بزرگ توست و تو به من دادی را از آن خودمی دانم.

این درد ها و این رنج ها تاب از من ربوده؛ روزی می بینم لقمه ای نیست که بر دهان کودک معصومش بگذارد و از نداری و آبرو داری درد هایش را برایم بازگو می کند و در آخر شکر تو را می گوید خوشا به حالش که با تمام نداری هستی اش از آن توست. روزی از جفای زمان    می گوید و از بیماری خودش همسرش و کودکانش. روزی از خواسته های جوانش می گوید و برآورده نشدن آرزو های کودک نازنینش و با تمامی اینها تنها یار ویاورش، اشک چشمان پاک و بی آلایش اش است و من باز هم می بینم و نمی فهمم . روزی از سرمای زمانه می گوید که چگونه بر تمامی زندگی اش غالب شده و روزی دیگر از خزانی که معنای بهار را نه تنها از دید گانش بلکه از ذهنش نیز ربوده است.

شاکی اوست و من مستمع شکوائیه ی اویم.اویی که چون من است و چون من حق زندگی دارد او چه گناهی کرده که آن طرف خط ایستاده و من این طرف خط غرق در آرزوهای بی پایه و اساس خود ، غرق در رویاهای بی ارزشم مشغولم. ای کاش خزان خانه او غفلت من را می ربود. من این طرف خط امروز چه شنیدم؟ وای بر من! امروز تلخ ترین رنج دنیا را چشیدم. چیزی به این تلخی تا به حال در عمرم ندیده بودم.معصوم من – کودک بیگناه من – به خاطر تمام غفلت های من باید دو سال تمام رنج ببرد. آن یکی در اوان نوجوانی، دقیقا در لحاظاتی که باید خوشی کند و شیرینی های دنیا را بچشد در گوشه ای از این زمانه مرگ را در پیش روی خود میبیند...رفاقت میکند با مرگ چرا که از بی وفایی و جفای زمان جرمش قتل است...دیگری از بابت گرسنگی اش و به اندازه رفع گرسنه گس سرقت کرده و من در خواب ناز آرزوهای بی ارزشم همچنان خنده ای از سر بی شرمی و بی خردی سرمی دهم .

و ذره ای از رنج این کودکان معصوم را شریک نمیشوم.وقتی میگویم رسالتم را گم کرده ام نگو چرا !  نگو گم نکرده ای. از سر بی تکلفی و خوش گذارانی های خود آنچنان در غفلتم که از کودکان رنج کشیده و آسیب دیده بی خبرم. آسیبی که من باعثش بودم؛من از سر بی تفاوتی و از سر جهالتم و چه فرقی میکند برای آن کودک که دیده گانش پر است ازآرزوهای تحقق نیافته ...از حسرتی که وقتی تو آن را ببینی اگر کوه باشی فرو میپاشی.آن کودک معصوم دیگر به جرم بی جرمی گوشه ای از بیمارستان با عنوان دیگری محکوم به مرگ است و من هنوز غافل. آن دیگری در سرمای زمستان بی کفش فال می فروشد و من از سر تفریح و خنده با ترحم فالی از او می خرم و...............

از کدام بگویم برای دل بی دردت تا شاید کمی به درد آید و به رگ غیرتت بر بخورد و از این خواب برخیزی و کاری کنی برای نجات زندگی خودت. ای مدعی،که بزرگترین ادعاها را به دنبال خود می کشی و به غفلت حرف از آن آرمانهای پاک حقیقت می زنی، ای مدعی تشیع، که علی (ع) الگوی زندگی مجلل توست ،ای مدعی ناخدایی کشتی نجات حسین، ای که تمامی چهارده معصوم  را در زندگیت جاری می بینی، اینان به تو چه گفته اند از رسم آدمیت؟ چه شنیده ای از آنها از قاموس رسالت؟ پس کجاست عدالت علی(ع)؟ اگر از پی حسینی،همو که دردانه ی خداست ،ندیدی منش حسین را با طفلان مسلم؟مگر ندیدی آب در دل آن کودکان تکان نخورد تا حسین بود؟رسالتت ریختن اشکی از سر بی دردی هایت و ساختن قصری زیبا در بهشت است از برای حسین(ع)؟چه کسی رسالتت را اینگونه به توآموخته ؟کجاست مردانگی علی(ع) در تو که نگذارد هم نوعت سر گرسنه زمین بگذارد. مگر حسین نگفت هیهات من الذله،مگر همو نبود که گفت اگر دین نداری آزاد مرد باش. تمامی اینها به فراموشی رفت وماند یک سیاه پوشی و سردادن آهی از غم کشته شدن خون خدااز سر رفع تکلیفی؟ این رسم مردانگی آنهاست؟ در قاموس کدام یک از این چهارده معصوم نوشته اند چشمانت را ببندی و به دردو رنج دیگران اهمیت ندهی؟ کدامشان محرم راز مردم زمانه شان نبودند؟ کدامشان از سر بی خیالی وبی اهمیتی کوچه ها را بدون نادیده گرفتن کودکان یتیم و مادران رنج دیده شان در پی می گرفتند؟

 هیچ کدام از آن کودکان  به ترحم تو نیازی ندارند. تو فکری به حال خود کن و ترحمی به خودت که از در بی نبازی در آمدی وتماماً نیازی. افکارت آنقدر برایت چاپلوسی می کنند که هستی ات را از آن خود می دانی. تو کاری برای خودت کن که توحید را فراموش کردی.

چه توقع میرود از منی که خود خالق خود شده ام. این منم انسان ، همو که خالقش به خاطر خلقتش بر خود آفرین گفت. اما نه می دانم .او نه به خاطر خلقت من بلکه به خاطر آفرینش

 صدو بیست وچهار هزار خوب این کره ی خاکی از آدم گرفته تا نوح،ابراهیم،موسی،عیسی

محمد(ص) و تمامی فرزندانشان وتمامی پیروان به حقشان به خود آفرین گفت. ای کاش من   می فهمیدم راز خلقتم چه بوده. ای کاش رسالتم را درست بر من هجی کرده بودند.ای کاش تازیانه ی بی عدالتی من بر پشت آن طفلان معصوم فرود نمی آمد.

تلخ ترین زهر زندگی گوارای من باد.حق من است که آن جام را لاجرعه بنوشم شاید با نوشیدن آخرین قطره اش رسالتم را به یاد بیاورم.نوشم باد وگوارای وجودم.

وتو ای ساقی تویی که این شراب تلخ را برای نوشیدن من آماده ساختی حقا که آزاد مردی ورسالتت را خوب می دانی.شراب نیاز ومالکیت حق نوشت باد.