مصطفی یعنی برگزیده و مصطفی برگزیده است. پسری که 17 سال و 9 ماه دارد و 3 سال است که در اصلاح تربیت زندگی می کند و 3 ماه تا طناب دار فاصله دارد. پسرکی که وقتی تنها 14 سال داشته، زمانی که خواسته از خودش دفاع کند دست در جیب فرو برده یا تکّه شیشه ای را از روی زمین برداشته و طرفش را که از خودش بزرگتر بوده و دزد موتور، به قول خودش خط خطی کرده... به همین سادگی.

همه ما گهگداری عصبانی می شویم، از کوره در می رویم، خون جلوی چشممان را می گیرد. هر کداممان وقت عصبانیت واکنشی داریم، یکی داد می زند، یکی سرش را به دیوار می کوبد، یکی در را محکم به هم می کوبد، یکی ظرفهای دم دستش را خرد می کند، یکی هم دستش را توی جیبش می کند و هر چه گیرش می آید پرت می کند طرف کسی که عصابش را داغان کرده. حالا یکی توی جیبش تسبیح پیدا می شود، یکی کلید یا جا سوئیچی، یکی هم چاقو...به همین سادگی.

چرا چاقو؟ چرا یک پسر 14 ساله باید چاقو داشته باشد، هر دلیلی می تواند داشته باشد، ممکن است چاقوی خوش دست و خوشگلی بوده باشد که جایی دیده و خوشش آمده و خریده، ممکن است هدیه تولدش باشد که رفیقش مرام گذاشته و برایش خریده، ممکن است به خاطر دفاع از خودش توی آن محله هایی که هر کسی ممکن است برای تو یا وسایلت برنامه ای داشته باشد، نگه داشته. خدا می داند برای چه، اما مساله این است که در یک لحظه همه چیز اتفاق می افتد، یک لحظه عصبانیت، یک خشونت و یک فاجعه. دو ساعت بعد یه لشگر آژان می آید سر وقتت، می گیرنت و می برنت آگاهی، چند روز کتک می خوری و مُقر می آیی و بعد چند روز دادگاه و دادگاه کشی و بعد...قصاص. به همین سادگی. حالا تو قاتلی و منتظر قصاص و فقط یک دشمن داری، دشمن تو تاریخ تولد توست که همینطور به تو تزدیک می شود معلوم نیست چند دور دیگر که تولدت بشود، موعدت برسد. روز تولد 18 سالگیت مقارن می شود با روز بزرگ شدنت، وقتی که تازه می توانی رای بدهی، گواهی نامه بگیری، سن قانونیت بشود، در همان روز می آیند و می برنت به جایی به اسم "زندان بزرگسالان" و بعد معلوم نیست چند ماه بعدش ببرنت "قزلحصار" که دارت بزنند و تو، تویی که هنوز 17 سالت است و روی یک بچگی،روی یک ندانمکاری، روی یک دفاع از خود یا هر کوفت و زهر مار دیگری، زده ای و یکی را کشته ای، قرار است طناب دار دور گردنت بپیچد و فاتحه... به همین سادگی.

آخر این چه عدالتی است؟ این چه قانونی است؟ این چه حساب و کتابی است که وقتی یک بچه عصبانی می شود و خطایی می کند، دارش بزنند. خطایش بزرگ بوده درست، غلط کرده، بیجا کرده، خون کرده، خطا کرده، قتل کرده درست، بگیرند و پدرش را دربیاورند، هر چند سال که لازم است زندانیش کنند، هر بلایی که می خواهند سرش بیاورند، اما چطور می توانند یک بچه را به خاطر یک لحظه بچگی، بکشند. مگر همه ما عصبانی نمی شویم، مگر همه ما وقت عصبانیت کاسه کوزه را به هم نمی ریزیم؟ ما که آدم بزرگیم، او که فقط یک بچه است...

مصطفی برگزیده شده است تا با یک خطای کوچک، تاوان بزرگ بدهد. او برگزیده شده است تا در میان یک شکاف قانونی لِه شود و ما عین خیالمان هم نباشد.

کم نبوده اند مصطفی ها که به خاطر هیچ و پوچ، هم پای دار رفته اند و هم بالای دار، اما یکی باید جلوی این جریان را بگیرد، یکی باید بایستد و بگوید: آخر این ها بچه  اند، این ها هنوز دهنشان بوی شیر می دهد، آخر اعدام؟!؟!... نامسلمان این چه مسلمانی است که یک بچه را اعدام کنیم چون خودمان دم دستش به جای کاغذ و قلم چاقو گذاشته ایم؟ قاتل اوست یا من و تو که گذاشته ایم او در دنیای بچگی اش چاقو در جیبش بگذارد و مجبور باشد خودش جلوی تعدّی دیگران را به اموالش بگیرد؟

 

به خدا این رسم مسلمانی نیست که عدالت این همه عقیم باشد. یا حسین، یا علی، یا الله، به فریادمان برسید...