امروز عاشوراست
انگار همین دیروزبود,پیامبر در مسجد خطبه میخواند, حسن وحسین شاد بودند و بازی میکردند و می خندیدند,با لباسی که دامنش تا روی زمین کشیده می شد,پیامبر خطبه میخواند که نیست خدایی جز خدای یکتا و هیچ شریکی برای او نیست,که من بنده وفرستاده اویم,و آیین حقیقت را از سوی خدا آورده ام,که بهشت راست است ,جهنم راست است...ناگهان حسن و حسین بر زمین خورد ند,
همه جا را سکوت فرا می گیرد....
پیامبر را دیدم که دوید به سوی فرزندانش و آنها را در آغوش گرفت و دلجویی کرد و با خود به بالای منبر برد,...حسن از من است و من از حسن,حسین از من است و من از حسین....
انگار همین دیروز بود,
....,علی بود و حسن بود و حسین,در کوچه های تاریک کوفه, با باری از تمام اشکهای یتیمان کوفه بر دوش,در حالی که پا به پای پدر می دویدند,.....در میان هیاهوی باران,ناگهان سکوت همه جا را فرا می گیرد....
علی را دیدم که دوید به سوی فرزندانش, آنها را در آغوش گرفت و تکه های نان را یکی یکی به دستانشان نهاد....
امروز عاشوراست,
انگار همین دیروز بود,در مسجد کوفه,میان نماز صبح صدایی به گوش می رسد...شهادت می دهم که نیست خدایی جز خدای یکتا , شهادت می دهم که محمد بنده و فرستاده اوست....ناگهان صدا به گونه ای دیگر شنیده می شود...,
,به خدای کعبه که رستگار شدم...و سکوت همه جا را فرا می گیرد...
امروز عاشوراست,
انگار همین دیروز بود...اين وصيت حسين بن علي است به برادرش محمد حنفيه, حسين گواهي مي دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد(ص) بنده و فرستاده اوست....
امروز عاشوراست,
همه جا را غبار ُسمهای اسبان یکه تاز بیابان فرا گرفته بود,و صدای چکاچک شمشیرها,حسین فرزندش را در آغوش گرفته بود تا جرعه ای آب برای لبان تشنه کوچک و زیبایش بیابد,....
نا گهان سکوتی همه جا را فرا گرفت....
کسی شمشیر نمی زد,صدای سم هیچ اسبی به گوش نمی رسید,صدای فریادی نبود,صدای گریه ای نبود, دیگر چیزی نمی دیدم,دیگر چیزی نمی شنیدم,همه ساکت بودند,حتی فرات از حرکت ایستاده بود...
...امروز عاشوراست,
شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست...
شهادت می دهم که محمد بنده و فرستاده اوست....