غریبانه ترین جنگ تاریخ
"«به نام خداوند بخشنده مهربان. براي حسين بن علي از شيعيانش و شيعيان پدرش اميرالمومنين. سلام بر تو باد. همانا براي تو ستايشگر خدايي هستيم که جز او خدايي نيست. اما بعد، خبر وفات حسن بن علي به ما رسيد،(که درود خداوند بر او باد) روزي که به دنيا آمد و روزي که بمرد و روزي که زنده برانگيخته خواهد شد خداوند از غف و حسناتش را بپذيرد و او را به پيامبرش ملحق سازد... اکنون تو جانشين پيشينيان خود هستي و خداوند هدايتش را نصيب کسي سازد که از هدايت تو بهره گيرد. ما هم شيعيان تو هستيم، به اندوهت اندوهگين و به شادمانيت شادمان و رهسپار سيره تو و منتظر فرمانت هستيم...» (تاريخ اليعقوبي، ج 2، ص 228)
آنچه خوانديد متن نخستين نامه کوفيان به امام حسين (ع)بود که ده سال پيش از واقعه عاشورا و پس از درگذشت امام حسن نوشته شد.
اين نامه در آن مقطع تاريخي معناي آن را داشت که امام حسين از مدينه به کوفه رود و آنان را رهبري کند تا بساط معاويه برچيده شود، اما امام در پاسخ آنها نوشت؛ «ميان من و معاويه عهد و پيماني است که جايز نيست آن را نقض کنم...» (الارشاد، ج 2، ص 32 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 87)
چنانکه تمام منابع تاريخي نوشته اند براساس اين پيمان خلافت مسلمين پس از معاويه به امام حسين(ع) مي رسيد و اين عهد و پيماني بود که در صلح امام حسن ذکر شده بود. اما معاويه از سال 52 و پس از شهادت امام حسن در ابتدا به شکلي پنهان و سپس در سال هاي 55 به شکل آشکار اقدام به بيعت گرفتن از سران قوم و شخصيت هاي بانفوذ براي يزيد پسر بدنام خود کرد. اين اخبار به گوش امام حسين مي رسيد و زمينه هاي خشم شيعيان را فراهم مي کرد. پس از مرگ معاويه و روي کار آمدن يزيد که با حمايت هاي بسيار مغيره بن شعبه فاتح بلاد ايران و شيخ بانفوذ عرب صورت پذيرفت، امام حسين عليه السلام در شب بيست و هفتم رجب سال 60 هجري مدينه پيامبر را ترک کرد و به سمت مکه رهسپار شد. افراد بسياري مخالف خارج شدن امام از مدينه بودند و با او سخنان بسياري گفتند که در تاريخ ذکر شده است اما يکي از آنها که مشوق خروج امام از مدينه بود عبدالله بن زبير بود که با خروج امام از مدينه آنجا را عرصه يي براي ترکتازي خود مي يافت.
امام حسين تمام جوانب احتياط را رعايت کرد و نه تنها به صدها نامه و خبر رسيده از سوي کوفيان در طول ده سال اعتماد نکرد بلکه امين خود، مسلم بن عقيل را راهي کوفه کرد تا اوضاع را کاملاً بررسي کرده و به امام گزارش دهد. مسلم به کوفه رفت و شرايط را به حد کمال به نفع امام ديد و زماني که امام در مکه بود مسلم نامه يي نوشت و از ايشان خواست که بدون فوت وقت و بي هيچ درنگي راهي کوفه شود پيش از آنکه امويان از ماجرا مطلع شوند و بر شيعيان سخت گيرند.
امام حسين بلافاصله عزم کوفه کرد و به همراه خانواده اش رهسپار عراق شد و حجاز را ترک کرد. عبدالله بن عمر از امام خواست همان گونه که معاويه را تحمل کرده بود يزيد را نيز تحمل کند و ابن عباس شخصيت بانفوذ آن دوران از امام خواست تا به جاي رفتن به عراق به سمت يمن برود تا در آنجا هم از پشتوانه مردمي بيشتري برخوردار شود هم آنکه برج و باروي محکم و قلعه ها امکان جنگ و مقاومت را بيشتر فراهم خواهد کرد. امام حسين عليه السلام در پاسخ به نامه مسلم از کوفه استناد کرد و فرمود که عزمش براي رفتن به عراق جزم است، عبدالله بن جعفر همسر حضرت زينب به امام نوشت که مي تواند از يزيد امان نامه يي بگيرد و امام حسين فرمود که بهترين امان ها امان خداست. (ترجمه الامام الحسين، ص 59، تاريخ طبري، ج 5، ص 389 - 388)
امام حسين(ع) به استناد نامه مسلم، در روز ترويه از مکه به سمت عراق حرکت کرد و در همان روز مسلم بن عقيل در کوفه تنها ماند و به شکلي فجيع به شهادت رسيد.
کاروان امام راهي عراق شد که در ميانه راه با سپاه هزار نفره حربن يزيد رياحي برخورد کرد. امام در نخستين مواجهه از او پرسيد که آيا به کمک او آمده يا براي جنگ با او؟ و حر پاسخ داد که سپاه او بر ضد امام است و نه همراه او. (الفتوح، ج 5، ص 138-136) و اين نکته نشانگر آن است که اخبار کوفه هنوز به گوش امام نرسيده است. پس از مواجهه با سپاه حر امام مسير خود را تغيير داد و به سمت حجاز به راه افتاد، از آنجا که ماموريت حر جلوگيري از بازگشت امام به حجاز بود او راه امام را سد کرد و در نتيجه دو سپاه در موازات هم و در مسيري خلاف کوفه به حرکت خود ادامه مي دادند. (اخبار الطوال، ص 247)
مذاکره ميان امام حسين(ع) و حر به آنجا رسيد که قرار شد راه ميانه را انتخاب کنند و امام نه به سمت کوفه برود و نه به حجاز بازگردد و سپاه حر، کاروان امام را همراهي کنند تا فرمان ابن زياد برسد. حر در اين مذاکرات به امام حسين(ع) گفت که قصد جنگ ندارد و تنها دستور دارد که مراقب کاروان امام باشد. (انساب الاشراف، ج 3، ص 225- 171 - 169)
پس از اين مذاکرات امام عليه السلام مسير خود را از کوفه به سمت قادسيه بازگرداند تا هر چه بيشتر از کوفه دور شود و به حجاز نزديک.
از اين زمان به بعد سخن از بازگشت مطرح مي شود اما سپاه دشمن اجازه چنين اقدامي را به امام نمي دهد، امام عليه السلام در هر نمازي که مي خواند پس از آن براي همراهانش سخن مي گويد، مجموعه اين سخنراني ها در منابع تاريخي فراوان ذکر شده است و از صحت بالايي برخوردار است، نکته يي که در تمام اين سخنراني ها تکرار شده اين است که اگر ما را نمي خواهيد از همين جا باز مي گرديم. (تاريخ طبري ج 5، ص 402-401)
طرماح بن عدي بن حاتم طايي از امام خواست که از فرصت استفاده کرده و با سپاه اندک حر بجنگد. اما امام نپذيرفت و گفت که ما قراردادي با حر داريم که از آن تخلف نخواهيم کرد. علاوه بر آنکه عاقبت کار روشن نيست. (تاريخ طبري، ج 5، ص 406) امام خواست تا در قريه نينوا يا غاضريه توقف کند اما حر به استناد نامه ابن زياد که به او دستور داده بود امام حسين را در جايي بياباني مستقر کند، اجازه فرود به کاروان امام نداد. زïهير که اين رفتار حر را ديد از امام خواست تا با تيري حر را غافلگيرانه از پاي درآورد و آنها راهشان را به سمت حجاز ادامه دهند، اما امام با درخواست زهير موافقت نکرد و فرمود «تا جنگ را آغاز نکنند ما شروع کننده نخواهيم بود.» سپاه ابن سعد در کربلا به سپاهيان حر ملحق شد و لشگر چندهزارنفري در مقابل امام صف کشيدند. ابن سعد از امام پرسيد که چه مي خواهي، و امام در پاسخ گفت؛ مردم اين شهر به من نامه نوشتند و گفتند امام ندارند و از من خواستند نزد آنان بيايم. آمدم اما با آنکه دوازده هزار نفر بيعت کرده بودند به من خيانت ورزيدند، وقتي وضع را چنين ديدم خواستم به همان جا که آمدم بازگردم که حر مانع شد. (اخبار الطوال، ص 251)
از روز هفتم محرم آب بر روي کاروان امام بسته شد و ابن زياد در توجيه چنين عملي گفت؛ همان گونه که شما بر عثمان آب را بستيد، ما نيز بر شما آب را مي بنديم. در حالي که امام علي عليه السلام تنها کسي بود که در محاصره عثمان براي او آب مي برد. در مقتل الحسين آمده است که امام در روز هشتم حفره يي در پشت خيمه کند و قدري آب در آن آشکار شد. با توجه به آنکه منطقه نزديک به رود فرات بود مي توان چنين پنداشت که اين گودال هاي کوچک آب هاي کمي را در خود جمع مي کرد. روز نهم سپاه پنجاه نفره امام به رهبري عباس بن علي به سمت فرات حمله کردند و پس از درگيري آب آوردند.
روز دهم محرم، روز عاشورا زماني که شمر شروع به پرخاشگري به امام حسين عليه السلام کرد، مسلم بن عوسجه از امام خواست تا به شمر تيري بزند و او را به هلاکت برساند.
اما امام حسين فرمودند؛ «نمي خواهم آغازگر اين جنگ باشم.» (تاريخ الطبري، ج 5، ص 424 - 423، الارشاد مفيد، ج 2، ص 96) و آنگاه عمربن سعد نخستين تير را انداخت و غريبانه ترين جنگ تاريخ آغاز شد، جنگي که بدون شک امام حسين و يارانش آغازگر آن نبودند و اساساً منطقه جغرافيايي کربلا و انحراف آن از مسير کوفه خود بارزترين مصداق براي اين مدعا است. اما زماني که وحشي خونخواري چون عمر بن سعد جنگ را آغاز مي کند، امام و يارانش جانانه مي جنگند و تن به ذلت نمي دهند."