حمید آن سال ها پسری زرنگ و شر بود ...مدرسه ما تو کو چه آبشار (پل ری) قرار داشت ... کم تر کسی باحمید دوست می شدچون پسری گوشه گیر و کم حرف بود... بچه ها اذیتش میکردن... یه روزدلش گرفت .... دیدیدم که گریه میکنه .... همه ما سر کلاس تعجب کردیم .... ناظم رو صدا زدیم ... ناظم از او خواست با بچه ها صحبت کند..حمید با لفظ زیبای کودکانه اش شروع به بیان زندگی اش کرد .. پسری در آن زمان ۸ ساله که غمی چندین ساله را به دوش می کشید
پدرش زندانی که با پرداخت دیه آزاد می شد ولی در صورت عدم پرداخت چوبه دار در پیش چشمانش بود ..... مادر نداشت .هیچ کسی را نداشت ... با مادر بزرگ پیرش در خانه ای کاه گلی در حوالی میدان باغ پسته ( حوالی پامنار) زندگی میکرد.... گفت وگفت ... همه کلاس با آن که سنی نداشتیم گریه مان گرفت و دیگر حمید نیامد او شاگرد زرنگ مدرسه ما بود ..... از آن روز حمید احساس کرد در مدرسه ما جایی ندارد و ماآن روز احساس کردیم که به حمید احتیاج داریم ولی دیر شده بود... پشیمان شدیم و از ناظم و مدیر خواستیم حمید برگردد ولی او از آن خانه هم رفته بود و حمید فراموش شد تا................................
چند سالی گذشت.......
همه آن کودکان سال سوم دبستان بزرگ شده بودند . ..... یکی مهندس عمران و دیگری مهندس نرم افزار .... یکی در بازار مشغول به کار شد و دیگری پا به عرصه سیاست گذاشت
سال پیش برای کاری به میدان با غ پسته رفتم .. هنوز مثل قدیم بازاری بود با تاقچه های گلی و مغازه های چندین ساله معروف بود به بازارچه نایب السلطنه... خانه هایی با در ب چوبی و کوچه های ای که حتما باید دولا می شدی تا وارد کوچه شوی
به نظرم اشنا می آمد .... جلو رفتم .. محرم بود .. در حال تو زیع چای برای عزاداران ... سلام کردم... مرا نشناخت ... نگاه سردی به من کرد ...گفتم حمید منم محسن ... دبستان محلاتی ... پل ری...
نگاهی به من کرد .... نمی دانستم از چه چیزی ناراحت است ... از آن زمان14 سالی می گذشت
دستم را گرفت و داخل کوچه ای نسبتا تنگ و تاریک برد ... هوا سرد بود... حمید آن پسر شاداب نبود ... از نگاهش معلوم بود غم بزرگی بر دوش دارد حتی غمی بزرگتر از آن سال ها مرا بغل کرد و گریه اش گرفت بوی تریاک وسیگار می داد شیره تریاک آن پسر را خشک و بی روح کرده بود با او گریستم و آرامش کردم و از خواستم بگوید که این چهار ده سال بر او چه گذشت
... مادر بزرگم پولی نداشت تا مرا بزرگ کند .. کمک همسایه ها هم به جایی نرسید .. آبروی من هم در مدرسه رفته بود مدتی در پارک خوابیدم ..... روی تکه ای روزنامه و مقوا شب را صبح کردم ... روز ها گذشت تا مادر بزرگم از فوت کرد... آن خانه ماند و من و عمو های معتادم که به جان خانه قشنگ مادر بزرگ افتادند .... پدرم اعدام شد ... هیچ وقت طعم داشتن پدر و مادر را نچشیدم ... عمه مهربانم مرا بزرگ کرد و به مدرسه فرستاد .... درس باعث شد خاطرات تلخ را فراموش کنم .... وقتی دلم میگرفت نمی دانستم به کجا بروم نه می دانستم قبر پدرم کجاست نه قبر مادرم
به خودم گفتم میخونم تا روزی ادم موفقی شوم ولی شوهر عمه ام نگذاشت و مرا کارگر خود کرد و معتاد....
... تحت تاثیر حرف هایش قرار گرفتم
به خود آمدمم حمید را سر کوچه دیدم با حالتی سرد برگشت و گفت : آقا پسر منو فراموش کن!!!!
و حمید رفت ..... چند ماه بعد به آن محل رفتم تا کمکی به دوست گمشده ام کنم بعد کلی تحقیق متوجه شدم سرمای سخت دی پایان زندگی اش را در پارک لب خط رقم زده است ... علت مرگش را جو یا شدم مردی که حمید را می شناخت و از کسبه قدیم بازارچه بود گفت: بعد فوت عمه اش جایی نداشت و شب ها در پارک لب خط ( میدون اعدام می خوابید) چند روز کارتون خوابی و گشنه گی وسرما سخت دی سال ۱۳۸۶ مجال زندگی را از او گرفت و اورا به کام مرگ کشاند
و این قصه پسری بود که نداری کشید... بی مادری کشید و سوخت
اگر حمید یک تکیه گاه داشت این گونه می شد؟
اگر دیه پدر حمید در آن سال پرداخت می شدو پدرش را نجات می داد الان حمید اسیر خاک نبود
اگر حمید کمی اعتماد به نفس داشت و سمت اعتیاد نمی رفت آیا اینگونه میشد
همه ما مسئول هستیم ... مراقب باشیم حمید ها زیادند با بی مهری بر خورد نکنیم
و من طبق وظیفه گاهی اوقات بر سر قبرش حاضر می شوم ...پسری که حتی یک گریه کن نداشت .. کسی برایش گریه نکردو تشییع اش نکرد
هنوز صدای زیبای قران خواندنش که در منطقه اول شد .. هنوز صدای اذان قشنگش که ظهر ها به نمازمان صفا می داد در گوشم هست
انگار همین دیروز بود که سر کلاس گریه کرد
یادش بخیر و برایش یک فاتحه بخوانیم
خاطره ای از محسن دولتشاهی