تبليغاتX
طفلان مسلم

طفلان مسلم

امروز صبح رفتم کانون اصلاح و تربیت. محمدشایسته چون باید می رفت به یکی از بچه های خانواده ها که دستش شکسته می رسید پول ها را داد به من. ما بودیم و آقای قهرمانی و شاکی های بهروز و خانواده اش. شاکی حتی سر ۱ میلیون تومان هم کوتاه نمی اومد. نتیجه این که ۴ تومان از خانواده بهروز گرفت و ۱۴ تومان از ما و قضیه تموم شد. یک مددجو که در لیستمون هم نبود کارش گیر ۱ تومان بود. اجازه گرفتم و ۱ تومان اون را هم دادیم. محمد هم رفته خونه تا کارهای اداری آزادی اش کامل بشه.

خیلی خلاصه گزارش مخارج طفلان از تاسوعای امسال تا عید نوروز به شرح زیر است:

علی.م : ۱ میلیون تومان

محمد.گ : ۵ میلیون تومان

بهروز.ق : ۱۴ میلیون تومان

رضا.ر : ۱ میلیون تومان

کلیه افراد ذکر شده آزاد شده اند.

با حمید قاسمیان صحبت کردم تا برای برادر بزرگتر بهروز که تقریبا تمام دارایی اش را خرج دیه کرد (وسایل کار و وام ازدواج) شغل مناسب پیدا کنه.

همچنین مذاکره با شاکی های خسرو.ع ادامه داره.

کار حقوقی و حمایتی فرشاد.ی در حال پی گیریه.

کار حمایتی خانواده حمید.غ نیز در حال پی گیریه.

آدرس خانوده ی دو تا از مددجویان کانون به گروه شناسایی (علی رضایی) جهت حمایت از طرف جمعیت داده شده است.

همچنین پی گیری پس از خروج و حمایت خانواده چند تن از مددجویان در دست بررسی است.

احتمالا برای شاکی فرشاد هم کمی پول بریزیم تا شب عید دستش خالی نباشه.

سال خوبی داشته باشید.

پ.ن : جشن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:42  توسط علیرضا کریمی  | 

از امام حسین ممنونیم که بهمون نشون داد در جشن هم می شود به یادش بود.

شاید در شان مهندس و دکتر و هنرمند و دانشجو جمعیت امام علی نباشد، ولی ما به گدایی کردن عشق افتخار می کنیم. به گدایی کردن آزادی برای این بچه ها. برای فرامرز با دل بزرگش. برای حمید با مظلومیتش. برای حسین با سکوتش. برای فرشاد با غیرت مردانه اش و ... .

برنامه جشن خیلی خوب برگزار شد و البته بسیار خسته کننده. جمعیت خوبی آمدند. تا ببینیم چقدر مبلغ جمع بشه. منتظر برآورده شدن قول ها هستیم.

همون طور که پشت سن روی تریبون گفتم، راه راه اصیلیه و آدمش هم باید اصالت داشته باشه. رفتن این راه قسمت هر کس که باشه باید اصالت راه را حفظ کنه و اصیل بمونه.

باید از خیلی ها تشکر کرد. از بچه هایی که انرژی گذاشتند و دوندگی جزئی از شخصیتشون شده. ممنونیم از دوستانی که در این راه با انرژی تازه خودشون روح تازه به تیم تزریق کردند. ممنونیم از دوستانی که خودشان گرفتاری های روزمره خودشان را داشتند ولی از جان مایه گذاشتند. دوستانی که همه چیزشان را گذاشتند و سه ماه است که شب و روزشان یکی شده. دوستانی که گاهی از ته مانده انرژی اشان مایه گذاشتند و کسی نفهمید چون خم به ابرو نیاوردند. دوستانی که پشت هم بودند.

به دوستانی که اولین و یا از اولین تجربه های جدی اشان در کارهای اجرایی بود تبریک می گم چون کارشون عالی بود و انشالله نتیجه اش را می بینند و روزی هدایت گر و یاور تازه کارها خواهند بود.

از دوستانی که با همه خستگی به جا مانده از همایش های تاسوعا و اربعین به تازه نفس ها کمک کردند و برکتشان را به طرح طفلان آوردند و واسطه برکت الهی شدند ممنونم.

طرح طفلان مسلم برنامه های زیادی در آینده دارد که افراد زیادی را برای همکاری می طلبد.

همگی خسته نباشند.

آزادی چیزی نیست که تنها مددجویان کانون بهش محتاج باشند.

 

 

و در آخر دعای شب عید ما آزادی و آزادگی تمام بندگان آزاده خداست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 9:36  توسط علیرضا کریمی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 20:9  توسط علیرضا کریمی  | 

جشنی به پا کرده ایم برای کودکانی که از زندان کودکان در روز تاسوعا و اربعین  توسط خیرین ازاد شدن .... تا تولد دوباره  انها را جشن بگیریم ....
و سهم عظیمی در تولد دوباره ی انها داشته باشیم......حمایت بعد ازادی اهمیت بسیاری دارد که جمعیت امام علی  به کمک مردم در راستای این هدف تلاش های بسیاری میکند .....

هنوز هم چند کودک شناسایی شده ازاد نشده اند ....و معلوم نیست که تا کی باید منتظر باشن....

این جشن در راستای آن است که  این کودکان نیز طعم تولدی دوباره را بچشند.. و این امر شدنی نیست مگر با کمک شما مردم بزرگوار


زمان : 20 اسفند روز سه شنبه  ساعت شروع :18

مکان:  تهران- انتهای بلوار آیت الله کاشانی- شهر زیبا- خیابان کانون- کانون اصلاح و تربیت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 10:55  توسط علیرضا کریمی  | 

امروز ۵ میلیون باقی مانده از ۳۰ میلیون دیه ی م.گ توسط جمعیت پرداخت شد و م.گ هفته آینده پس از ۳ سال و اندی زندان آزاد می شود.

---

شاکی ب.ق به مبلغ جمع شده توسط جمعیت رضایت ندادند. بنابراین قرار است دیه به قسط های ماهیانه ۱۰۰ هزار تومان تقسیم شده و ب.ق آزاد شود. این راه حل به نفع شاکی نبود ولی عملا راهی برای کانون نذاشتند.

---

قرار است که کار وکالت ف.ی به صورت جدی توسط جمعیت از سر گرفته شود.

---

آقای شایسته به اتفاق آقای رحیمی و دو نفر از کارکنان کانون از اندیمشک برگشتند. خانواده شاکی خسرو به دادن رضایت نزدیک شده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 0:38  توسط علیرضا کریمی  | 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم 
ولي دل به پاييز نسپرده ايم


چو گلدان خالي لب پنجره 
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگر خون دل بود ما خورده ايم

اگر دل دليل است آورده ايم
    اگر داغ شرط است ما برده ايم

    اگر دشنه ي دشمنان گردنيم
    اگرخنجر دوستان گرده ايم

    گواهي بخواهيد اينك گواه
    همين زخم هايي كه نشمرده ايم

    دلي سربلند و سري سر به زير
    از اين دست عمري به سر برده ايم 

***

برگزاری جشن تولد ۲۰ ام  قطعی شد. دوستانی که مایل به همکاری هستند با خانم صدف کی منش هماهنگ کنند.

 خبرگزاری آفتاب

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 13:14  توسط علیرضا کریمی  | 

حمید  آن سال ها پسری زرنگ و شر بود ...مدرسه ما تو کو چه آبشار (پل ری) قرار داشت ... کم تر کسی باحمید دوست می شدچون پسری گوشه گیر و کم حرف بود... بچه ها اذیتش میکردن... یه روزدلش گرفت .... دیدیدم که گریه میکنه .... همه ما سر کلاس تعجب کردیم .... ناظم رو صدا زدیم ... ناظم از او خواست با بچه ها صحبت کند..حمید با لفظ زیبای کودکانه اش شروع به بیان زندگی اش کرد .. پسری در آن زمان ۸ ساله که غمی چندین ساله را به دوش می کشید

پدرش زندانی که  با پرداخت دیه آزاد می شد ولی در صورت عدم پرداخت چوبه دار در پیش چشمانش بود .....  مادر نداشت .هیچ کسی را نداشت ... با مادر بزرگ پیرش در خانه ای کاه گلی در حوالی میدان باغ پسته ( حوالی پامنار) زندگی میکرد.... گفت وگفت ... همه کلاس با آن که سنی نداشتیم گریه مان گرفت و دیگر حمید نیامد  او شاگرد زرنگ مدرسه ما بود  ..... از آن روز حمید احساس کرد در مدرسه ما جایی ندارد و ماآن روز احساس کردیم که به حمید احتیاج داریم ولی دیر شده بود... پشیمان شدیم و از ناظم و مدیر خواستیم حمید برگردد ولی او از آن خانه هم رفته بود و حمید فراموش شد تا................................

چند سالی گذشت.......

همه آن کودکان سال سوم دبستان بزرگ شده بودند . ..... یکی مهندس عمران و دیگری مهندس نرم افزار .... یکی در بازار مشغول به کار شد و دیگری پا به عرصه سیاست گذاشت

سال پیش برای کاری به میدان با غ پسته رفتم .. هنوز مثل قدیم  بازاری بود   با تاقچه های گلی و مغازه های چندین ساله معروف بود به بازارچه نایب السلطنه... خانه هایی با در ب چوبی و کوچه های ای که حتما باید دولا می شدی تا وارد کوچه شوی

به نظرم اشنا می آمد .... جلو رفتم .. محرم بود .. در حال تو زیع چای برای عزاداران ... سلام کردم... مرا نشناخت ... نگاه سردی به من کرد ...گفتم حمید منم محسن ... دبستان محلاتی ... پل ری...

نگاهی به من کرد .... نمی دانستم از چه چیزی ناراحت است ... از آن زمان14 سالی می گذشت

دستم را گرفت و داخل کوچه ای نسبتا تنگ و تاریک برد ... هوا سرد بود... حمید آن پسر شاداب نبود ... از نگاهش معلوم بود غم بزرگی بر دوش دارد حتی غمی بزرگتر از آن سال ها مرا بغل کرد و گریه اش گرفت بوی تریاک وسیگار می داد شیره تریاک آن پسر را خشک و بی روح کرده بود  با او گریستم و آرامش کردم و از خواستم بگوید که این چهار ده سال بر او چه گذشت

... مادر بزرگم پولی نداشت تا مرا بزرگ کند .. کمک همسایه ها هم به جایی نرسید .. آبروی من هم در مدرسه رفته بود مدتی در پارک  خوابیدم ..... روی تکه ای روزنامه و مقوا شب را صبح کردم ... روز ها گذشت تا مادر بزرگم از فوت کرد... آن خانه ماند و من و عمو های معتادم که به جان خانه قشنگ مادر بزرگ افتادند .... پدرم اعدام شد ... هیچ وقت طعم داشتن پدر و مادر را نچشیدم ... عمه مهربانم مرا بزرگ کرد و به مدرسه فرستاد .... درس باعث شد خاطرات تلخ را فراموش کنم .... وقتی دلم میگرفت نمی دانستم به کجا بروم نه می دانستم قبر پدرم کجاست نه قبر مادرم

 به خودم گفتم میخونم تا روزی ادم موفقی شوم ولی شوهر عمه ام نگذاشت و مرا کارگر خود کرد و معتاد....

... تحت تاثیر حرف هایش قرار گرفتم

به خود آمدمم حمید را سر کوچه دیدم با حالتی سرد برگشت و گفت : آقا پسر منو فراموش کن!!!!

و حمید رفت ..... چند ماه بعد به آن محل رفتم تا کمکی به دوست گمشده ام کنم  بعد کلی تحقیق متوجه شدم سرمای سخت دی پایان زندگی اش را در پارک لب خط  رقم زده است ... علت مرگش را جو یا شدم مردی که حمید را می شناخت و از کسبه قدیم بازارچه بود گفت: بعد فوت عمه اش جایی نداشت و شب ها در پارک لب خط ( میدون اعدام می خوابید) چند روز کارتون خوابی و گشنه گی وسرما سخت دی سال ۱۳۸۶ مجال زندگی را از او گرفت و اورا به کام مرگ کشاند

و این قصه پسری بود که نداری کشید... بی مادری کشید و سوخت

اگر حمید یک تکیه گاه داشت این گونه می شد؟

اگر دیه پدر حمید در آن سال پرداخت می شدو  پدرش را نجات می داد الان حمید اسیر خاک نبود

اگر حمید کمی اعتماد به نفس داشت و سمت اعتیاد نمی رفت آیا اینگونه میشد

همه ما مسئول هستیم ... مراقب باشیم حمید ها زیادند با بی مهری بر خورد نکنیم

و من طبق وظیفه گاهی اوقات بر سر قبرش حاضر می شوم ...پسری که حتی یک گریه کن نداشت .. کسی برایش گریه نکردو تشییع اش نکرد

هنوز صدای زیبای قران خواندنش که در منطقه اول شد .. هنوز صدای اذان قشنگش که ظهر ها به نمازمان صفا می داد در گوشم هست

انگار همین دیروز بود که سر کلاس گریه کرد

یادش بخیر و برایش یک فاتحه بخوانیم

 

 خاطره ای از محسن دولتشاهی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:47  توسط علیرضا کریمی  | 

مجتبی عین الهی امروز توسط یک خیر که از طرف جمعیت نبود آزاد شد. ضمن تشکر از خیرینی که به ما جهت آزاد نمودن این کودک اعلام آمادگی کرده بودند، متعاقبا نسبت به مراقبت پس از خروج اقدام خواهد شد.

مبلغ جمع آوری شده در مراسم بیش از ۳۵ میلیون تومان است که بااحتساب اربعین و حساب بانکی به بیش از ۵۰ میلیون تومان می رسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:9  توسط علیرضا کریمی  |