دیروز رفته بودیم کانون. خیلی مفصله بماند. فقط همین را خواستم بگم که وقتی با مصطفی که الان خیلی حالش بهتر شده گپ می زدیم فهمیدم داداشش در یک مغازه در چند قدم بالاتر منزل ما کار می کنه. مغازه ای که بارها از جلوش رد شده ام.
امروز به مغازه سر زدم.
- آقا اینجا مرغ فروشی به اسم رجایی داریم ؟
- همین جاست.
- ع.ن اینجا کار می کنه ؟
- آره. شما ؟
- من دوستشم.
علی را از طبقه بالا صدا کردند. دیدم نمی شناسه گفتم من دوست مصطفی ام. همون موقع صاحب کار گفت " اه ! خودت هم اون تو بودی؟" گفتم "نه از بیرون دوستیم باهم"
تعارف کردند رفتم داخل. با علی، برادر مصطفی، که تازه از خواب بیدار شده بود و شاید من بیدارش کردم یه گپ کوچیک زدیم.
ازش پرسیدم "از ساعت چند تا چند اینجایی؟"
- ۶ صبح تا ۱۲ شب.
- ماهی چقدر ؟!
- ۲۰۰-۳۰۰ تومان
- هرشب می ری خونه ؟
- آره
- هر روز اینجایی ؟
- آره
- هیکلت از مصطفی بزرگتره ها !
- کارگری ه دیگه !
- عوضش مصطفی هم تو کانون مرد شده .
بعدش کمی بهش امیدواری دادم و خوش و بش کردیم و رفتم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:30  توسط علیرضا کریمی
|
