تبليغاتX
طفلان مسلم

طفلان مسلم

چهارشنبه رفتم کانون اصلاح و تربیت
چند روز پیش آقای قهرمانی که الان امور دیه را مدیریت می کنه یک مددجو را بهمون معرفی کرده بود.
 ع.ع ، گروه 5 ، جرمش اینه که با  موتور داشته می رفته سر کار که با  پیرزنی تصادف منجر به فوت می کنه و  حکم قتل غیر عمد بهش می خوره. سال 83 این اتفاق افتاده. در این مدت با گرفتن وام بیرون اومد ولی با شکایت مجدد  برای گرفتن بقیه دیه وارد کانون شد.  وقتی رفتم مرخصی بود. می  گویند که معمولا مرخصیه. 4 میلیون از دیه اش مونده که اگر  بخواد از طرح اعصار استفاده کنه باید ماهی  180 هزار تومان قسط بده. مصطفی  می گفت که ع. ع شراکتی  یک قهوه خونه داره که می شه روی  ماهی 100 تومان حساب کرد. معمولا مرخصیه.  سنش هم بالاست. متولد 68. شاید بهتر باشه  نهایتا در اقساط کمکش کنیم.  شاید هم ضرری نداشته  باشه که صحبتی هم با خودش بکنیم. البته هر  موقع از مرخصی برگشت
    
حدود 40 دقیقه با خانم بیگ محمدی صحبت می کردم. موارد جالبی مطرح شد. خاطراتی که به درد ما هم می خورد. در مورد  مصطفی هم کمی با ایشون گپ  زدیم.
  

با آقای قهرمانی راجع به اعصار صحبت  کردم. گفت که اعصار در زندان بزرگسال هم امکان داره.  اگر خانواده مددجو وضع وخیمی داشته باشه می توان از اعصار کامل استفاده کرد که هیچ  قسطی بر گردن مددجو نیست. با مرتضی  کی منش برای پی گیری  اعصار ح. س صحبت کردم. قرار شد پی گیری کنه.


در بخش مددکاری صحبت از م. گ شد. به نوعی داره از کانون بیرون می آد ولی شدیدا احتیاج به کار داره تا از  عهده اقساط ماهی 280 تومان به مدت 12 سال  یا 350 تومان به مدت 10 سال بر بیاد. مشکل  جای خواب و ... هم داره. سربازی هم باید بره !!!

 

    
همون جا در مددکاری شنیدم که مصطفی از نظر روحی وضع خوبی نداره و دلش می خواد بره زندان  رجایی شهر. این بود  که حدود 2 ساعت با مصطفی در راهرو قدم و گپ  می زدیم.  خسته شده.  کلا از بلاتکلیفی خسته شده. نگران این بود  که شاکی چی راجع بهش فکر می کنه. بهش گفتم مواظب باشه. اونجا 100 بار دعوا می شه ولی مصطفی سرش پایینه. بهش این اطمینان را دادم که تا پول تو حساب است، نمی شه قصاص کرد. از بلاتکلیفی خسته شده. چند روز پیش رفته بوده پیش آقای  رستمی که بفرستندش رجایی  شهر. دلیلش هم این بود که لااقل  خیالش راحت می شه که امیدی نیست. معتقده که کانون برای  بچه های خوبی که دارند کار می کنند تلاشی نمی کنه  و بیشتر دنبال
 اینه که اون هایی که دردسر ساز ترند زود تر بروند. برای همین مصطفی را نگه داشتند و هنوز نفرستادند رجایی شهر. هرچند کم کم می فرستند. از فرسودگی و پی گیری مادرش ناراحته. به پدرش هم  که یک بار اومده بود گفته دیگه نیاد چون ازش دلخوره. خودش خوب می دونه زندان بزرگسال چه خبره.ولی از بلاتکلیفی خسته شده. بهش گفتم به خدا اطمینان داشته باشه و اگر نداره مشکل خودش را با خدا حل کنه. بچه ها اون بیرون کارها را پیگیری می کنند ولی توی کانون دست خودشه و باید مواظب باشه که خرابش نکنه. 

مصطفی می گفت چند وقت پیش نزد آدم مطمئنی که بهش خیلی اعتقاد داره رفته برای  استخاره.  چیزی هم نگفته. اون آدم بهش گفته به شاکی ات چند تا عکس از خودت نشون بده بلکه راضی بشه. می خواد رضایت بده ولی می ترسه. شاید با دادن فیلم به شاکی کمی دلش به رحم بیاد و مصطفی را ببینه. دوست نداشت به چشم یک قاتل بهش نگاه بشه. از سرکوفت بچه هایی که می گن این از همه
بدبخت تره ناراحت بود. بهش گفتم اهمیت نده.

 از این که یه روز الگویش بچه های قدیمی تر بودند و اون ها را می دید روحیه می گرفت ولی الان برعکس شده دلخور بود. گفتم یه زمانی تو الگو داشتی، الان خودت الگو  شدی. باید مواظب باشی. تو که  الگویی باید از همه رفتارت بهتر باشه. بعد باهاش راجع به خانم بیگ محمدی صحبت کردم تا کمکش کنه. اون گفت از این که بره پیش روانشناس می ترسه چون بعدا تو کانون مجبورش می کنند که قرص بخوره و اون هم دوست نداره قرص بخوره و هنوز هم از عوارض برخی داروهای گذشته اذیت می شه. بهش گفتم نگران نباشه.

خلاصه بیش از 2 ساعت حرف می زدیم و در نهایت خداحافظی کردیم. باید بیشتر پی  گیری کرد. مسئولین کانون چون که شاکی راه نمی ده و فحش می ده  کسی را نمی تونند برای صحبت کردن  پیدا کنند. مصطفی کم خواب شده و حتی  گاهی به سرش می زنه که سابقه دار بودن که در کانون کلاس نداره در رجایی شهر  باکلاسیه و شاید بهتر بشه براش
   
در صحبت ها متوجه شدم که میثم  شریفی به علت نداشتن کارت پایان خدمت در کانون کار نمی کنه و رفته پیش آقای آزادانی. وقتی امیر زارعان پی گیری کرد معلوم شد به سوء پیشینه اش در کانون گیر داده اند !!!!! و الان داره پیش آقای آزادانی سر یک ساختمان در خ کریم خان کار می کنه. باید یک سری بهش بزنیم.

با خانم بیگ محمدی صحبت کردم تا از لحاظ تقویت روحی به مصطفی کمک کنه. وضعش خوب نیست  اصلا

مصطفی می گفت موقعی که فکر می کرد تا سال ها قراره زندانی باشه داشت باهاش کنار می اومد ولی امیدواری الکی شاکی و بلاتکلیف گذاشتن مصطفی داره اذیتش می کنه. می گفت از خداشه اعدامش کنند راحت بشه. از تکراری شدن در و دیوار و غذا و بچه ها و اذیت کردن ها خسته شده.

نگران مادرشه که از گریه یک عینک جدید خریده. نگران برادرشه که داره از ۶ صبح تا ۱۲ شب می دوه دنبال فوقش ماهی ۲۰۰ تومن پول. می گه اون هم مثل من بدبخته.

اون وقت ما به چشم بچه گرگ به این معلول های اجتماعی نگاه می کنیم. من جای مسئولین بودم از روی مصطفی و مادرش و داداشش خجالت می کشیدم.

خوب شد دیدمش

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:45  توسط علیرضا کریمی  |