با سلام
فایل های صوتی مربوط به سخنرانی آقای امامی در همایش های تاسوعا و اربعین طرح طفلان مسلم:
(برای دانلود کردن این فایل ها لازم است با کلیک بروی لینک مربوطه، در صفحه باز شده جدید، از قسمت پائین کادر پخش صدا، گزینه دانلود را انتخاب نمائید.)
با سلام
فایل های صوتی مربوط به سخنرانی آقای امامی در همایش های تاسوعا و اربعین طرح طفلان مسلم:
(برای دانلود کردن این فایل ها لازم است با کلیک بروی لینک مربوطه، در صفحه باز شده جدید، از قسمت پائین کادر پخش صدا، گزینه دانلود را انتخاب نمائید.)
این سخنرانی جناب آقای امامی در همایش طفلان مسلم، در روز اربعین است
که طبق دستور آقای میمندی نژاد پیاده شده
به دلیل اینکه تمام مطالب شیرین، مهم و جذاب بودند، کل سخنرانی را تنها با مقدار اندکی ویرایش -که اقتضای برگرداندن متن از حالت گفتاری به نوشتاری است- و حذف مواردي كه در پست قبل تكرار شده، در وبلاگ آورده ام ،امیدوارم که مورد توجهتان قرار گیرد.
بسم الله الرحمن الرحیم
خیلی کوتاه صحبتی را که شاید 40 روز پیش بخش عمده اش را طرح کردم، تا حدودی کامل می کنم، صحبتی که بر می گشت به موجودی که از آن تعبییر انسان تاریخ را می کردیم.... ("خلاصه ای از سخنرانی روز تاسوعا" به این دلیل که کل سخنرانی در پست قبل آمده است حذف شد)
در آن روز ما بیشتر به این سخن اکتفا کردیم که مردم زمان امام حسین چگونه می توانستند تشخیص دهند او بر حق است یا یزید؟ این که "چه می خواهیم بگويیم" و اینکه "می توانیم بگوییم" دو مقوله است، این که حقیقت چیست؟ و اینکه گفتن درباره ی حقیقت ممکن است یا غیر ممکن؟ دو مقوله است، این مطلب می تواند برای مردم دوران امام حسین و تمام دوران ها معیار تشخیص باشد.
وقتی بحث می شود بر اینکه گروهی می گویند حرف ما حقیقت است و گروهی می گویند حرف ما هم حقیقت است، این دو در کنار هم به سختی می توانند به تفاهم برسند، چرا که اگر من تصور کنم که من حقیقت را می گویم و تو تصور کنی که تو حقیقت را می گویی ، چه طور می توانیم به یک حقیقت واحد و مشترک برسیم ، مگر اینکه به جای اینکه بگوییم همه محقند به دنبال حقیقت باشند، به جای آنکه بگوییم همه می توانند حقیقت مورد نظر خود را فقط طرح کنند،بگوییم که همه می توانند حقیقت مورد نظرشان را جستجو کنند، در این صورت دعوا می خوابد.
اگر حقیقت مثل ریگی باشد که در هر مرواریدی یافت شود و آن آهک یا ماده ای که صدف از خودش برای دفع آن ترشح می کند که تشکیل مروارید می دهد، دروغ این حقیقت باشد، اینها همیشه در کنار همند، پس خیال خودمان را راحت کنیم، که کشف حقیقت به طور مطلق ،اگر نگوییم ناممکن ولی بسیار دشوار است، این که می گویم حقیقت شاید خودش در دوران ما بت شده باشد ، نمونه هایش را شاید ببینید، چطور ممکن است یک نفر به عنوان رباینده ی یک هواپیما گروهی مسافر را به ساختمانی بکوبد –مثل داستان یازده سپتامبر- و بداند که در آن لحظه خودش می میرد و مسافرانی که در آن لحظه هیچ انتخابی در این مسیر نکردند می میرند، که چیزی را ثابت کند ،یعنی از جانش مایه می گذارد ، آیا این همان پرستیدن حقیقت نیست؟ امروز آنچه که می تواند مارا در درک حقیقت یاری کند،به زعم من، قضاوت سنجیده است و لاغیر. ما امروز در دوران نانو زندگی می کنیم، یک میلیونیوم میلیمتر، مگر قضاوتهایمان میتواند کیلومتری و فرسخی باشد؟ مگر می توانیم در مورد یک حقیقت، یک عقیده، یک آرمان ، یک حرکت، به سادگی قضاوت کنیم،آن را زیر سوال ببریم یا تایید کنیم؟
آیا دسته ی بسیاری از انسان های معاصر بین این دو کلمه سرگردان نیستند؟ کلمه ی "نمی دانم" و کلمه ی "خوب می دانم" ، آیا آنهایی که می گویند "نمی دانم"، می توانند و اجازه دارند تمام زندگی خودشان را به جستجوی مطلق بپردازند؟ و آیا این چیزی برای فرار از مسئولیت نیست؟ و در مقابل آیا آنهایی که می گویند "به خوبی می دانم" خیالشان از بابت اینکه به اندازه ی کافی جستجو کرده اند، راحت است؟ طیف میانه که نه معتقدند نمی دانم و نه معتقدند به خوبی می دانم ، اکثریتند یا اقلیت؟ قضاوت بسیار دشوار است. حضرت علی (ع) روایتی دارند که می گویند: "اگر قاضی عادل می دانست که چه عقوبتی و چه حساب کشی به دنبال اوست،حتی در مورد یک خرما هم به سادگی قضاوت نمی کرد" . قاضی عادل! وای به ناعادل! نکند که ما آکنده از قضاوت هایی باشیم که خودمان را در پشت آنها پنهان کرده باشیم، نکند که ما برای اینکه نادانی خودمان را پنهان کنیم،از آن بتی بسازیم که دیگران را محکوم کنیم، مبادا!
من اگر هزار بار دیگر هم از من دعوت کنند جایی سخنرانی کنم ، حرف دیگری ندارم: "انسان انتخابگر و جامعه ای که به انسان امکان انتخاب می دهد" این شیرازه ی تمام خلقت است، خداوندی که به خودش احسنت می گوید، که موجودی ساخته ام که خود به خود راه حقیقت را پیدا می کند، و نه به اجبار که با راهنمایی ، با اشاره، و این موجود موجودی است که می شود به آن افتخار کرد و عنصرش چیزی نیست جز انتخاب.
گاهی حتی یک ارزش می تواند ما را در این مسیر دچار گمراهی کند، حتی ممکن است یک ارزش ما را در قضاوتمان دچار ظلم کند
صبر و ایمان و گذشت و انتظار و اعتماد
گر کند توجیه ظلم آن تزار و آن سزار
چون شود اسباب سود و منفعت هر ارزشی
بین کار ارزش و انکار آن شد کارزار
مگر چیزهای خوب در دنیا نیستند که خود آنها باعث ظلم می شود؟ بسیار حساس است! ، تشخیص حقیقت، تشخیص راه درست، و قضاوت، در مورد خود بسیار دشوار است، چه برسد در مورد دیگران.
آنچه در کربلای سال 61 هجری اتفاق افتاد، می تواند تا ابد خط کشی باشد، برای قضاوت، از خود مایه گذاشتن، نه از دیگران، از اینکه هرکس نمی خواهد در تاریکی شب بماند ، برود! نه اینکه همه بیایید که من می خواهم چنان کنم ، و چه درس ها! ، چه درس ها که نه من سخنران این درسهایم و نه شما بیگانه با این درس ها، حرف من همین جا تمام می شود، من چیزی را که می خواستم بگویم ،شاید، بتوانم در یکی دو بیتی که از خودم است، بگویم:
ما که هنگام خطای دیگران چون خط کشیم
بر گناه خود چرا خط موجه می کشیم؟
غفلت ما مسلمین آنجاست کز "تقوای خویش
در گناهانی که دل رغبت ندارد"، دل خوشیم
گاهی وقتی می شود که ما به کار خلافی رغبت نداریم و این را برای خود ارزش می کنیم، و باز این زمینه ایست برای قضاوت در مورد خطا ، انسان والاست و شریف است به انتخاب کردنش
روزی که خدا نزد بشر گفت ز اسماء حکایت
بسپرد به او زورق آزادی و دریای درایت
گفتا که رسالت همه نوری ست از آن کوکب قطبی
پس قطب نمایی ست ولایت، نه سکان هدایت
سکان در دست فرد فرد انسان هاست، ستاره ی قطبی رسالت است، که مسیر را می گوید و قطب نما، آن استاد، آن پیر ، آن مراد، و آن فرزانه ایست که از او راهنمایی می گیریم، اما سکان در دست فرد فرد ماست، هیچ انسانی نمی تواند بگوید "من نکردم"، انسان آنچه را که عمل می کند یا خودش خواسته یا خدای خودش، اگر خدا خواسته که حتما مصلحت است، و اگر خودش خواسته عقوبتی دارد، اگر از جهل بوده، یا اگر از عمد بوده است. اگر ما می بینیم در زندگی مان می خواهیم اعمالی انجام دهیم ولی احساس می کنیم که به آن اختیار و انتخاب نداریم ، یقین کنیم که روزگاری به آن انتخاب و اختیار داشته ایم و کلیدش را در زمان گم کرده ایم و امروز با ماحصل آن برخورد کرده ایم، مگر می شود جز این باشد، اگر جز این باشد مسئولیت معنا ندارد.
والسلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علی اصحاب الحسین
و علی اولاد الحسین
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
این سخنرانی جناب آقای امامی در همایش طفلان مسلم، در روز تاسوعا است
که طبق دستور آقای میمندی نژاد پیاده شده
به دلیل اینکه تمام مطالب شیرین، مهم و جذاب بودند، کل سخنرانی را تنها با مقدار اندکی ویرایش -که اقتضای برگرداندن متن از حالت گفتاری به نوشتاری است- در وبلاگ آورده ام ،امیدوارم که مورد توجهتان قرار گیرد.
قدم وقتي در راه باشد كوچك و بزرگ ندارد، ارزشمند است و اميدوارم اين گام ارزشمند و نه كوچك در ادامه تكرار شود و گامهاي ديگري به اين گام ها افزوده و شود و اين راه شروع شده به نقاط مورد نظر خودش و اهدافش برسد، امروز روز مقدس و مهمي ست و همه به اين آگاهيم، تاسوعا، مرحله اي از داغستان كربلا ، نكته اي كه من مي توانم در اين چند دقيقه مطرح كنم ، نكته اي ست كه شايد در هر بحثي كه مربوط به حقيقت مي شود قابل شناسايي و رديابي باشد، اول از همه سوال من اين است كه چرا عاشورا و حكايت كربلا اهميت دارد ؟آيا به اين دليل كه سالي يك بار تكرار مي شود و در اين تكرار مراسمي برپا مي شود ،نذر و نذوراتي مي شود ، احساس هايي هيجان زده مي شوند، انديشه هايي به ژرفا برده مي شود ، اما چرا؟
از اينجا شروع مي كنم كه اگر فكر كنيم تمام آدم هايي كه در اين دنيا به دنيا آمده اند و رفته اند ،در يك تخمين علمي هشتاد ميليارد نفر، اگر انديشه هاي آنها را و وجود شكل گرفته شان را جمع كنيم و در هم تركيب كنيم و يك انسان از او بسازيم، آن انسان چند سالش است؟
من اسم اين انسان را مي گذارم انسان تاريخ ، اين انسان تاريخ بزرگ شده مثل هر انسان ، دوران كودكي داشته، دوران جهل داشته دوران تجربه داشته ،زمين خوردن داشته، ياد گرفتن داشته، دو مرحله در زندگي اين انسان بسيار مهم است، يكي بلوغ اين انسان ،اين انسان تاريخ كي بالغ شد، كي به قدرت تشخيص رسيد، نظر من رسالت است،به نظر من وقتي كه رسالت بر انسان ختم شد، انسان تاريخ بالغ شد،اين كه چرا رسول اكرم (ص) آخرين پيامبر و ختم كننده ي وحي بود فلسفه ي زيادي دارد اما قطعا اتفاقي و انتخابي به شكل بدون استدلال نبوده، وقتي كه انسان توانست خردش را بر غريزه مسلط كند، نه پيروزي مطلق، بلكه ياد گرفت چطور راه رود، وحي قطع شد.
اين صاحب چرخ و دگري ذوق سواري ست
گيرم كه پسر دكلمه بر پند پدر زد
قانون بشر بچه ي قانون الهي ست
از چه مي ترسيم؟ اين انسان بايد روي پاي خودش راه رود، و اين داستان انسان تاريخ ادامه دارد و بايد به مرحله ديگري از زندگي اش نزديك شود، مرحله اي كه در جامعه به آن مي گوييم سن تكليف، سن تكليف نه فقط به معني تكليف خود با خود،بلكه تكليف خود با جامعه ی خود و بطور مشترك تكليف خود با خدا، اعتقاد من بر اين است كه واقعه عاشورا سن تكليف انسان تاريخ است، نوعي اتمام حجت، نوعي درك مسئوليت. و از اين پس اين انسان تاريخ بايد سنين ميانسالي و بزرگسالي خود را ادامه مي داد ، اما عاشورا چرا به عنوان نقطه ي تكليف انسان تاريخ است، نظر من اين است كه عاشورا كاملترين نمايش مسئوليت انسان است ، يك نمايش به معناي دراماتيك آن، يك نمايش عناصر اساسي دارد: قهرمان، ضد قهرمان، نقطه ي اوج نقطه ي عطف، ديالوگ ، مقدمه، نقطه ي بحران، آيا ماجراي كربلا اين ها را ندارد، قهرمانش که مشخص است، ضد قهرمانش هم مشخص است، نقطه ي اوجش هم مشخص است،نقاط عطفش هم مشخص است، تم هاي فرعي اش هم مشخص است و نتيجه گيري اش هم مشخص است ، البته بعضي اوقات گفته مي شود كه كربلا تراژدي نيست، چون تراژدي در لفظ كلاسيك آن، به معناي كسي ست كه خطايي مي كند و بعد در طول دوران زندگي اش سزاي عملش را مي بیند، اما من معتقدم در مورد واقعه ي عاشورا هم تراژدي قابل اطلاق است، اما این خطا از جانب قهرمان قصه نیست، از جانب مردمی است که قهرمانشان را رها کرده اند، وقتی بعد از قرن ها به عنوان کوفی و کوفیان از ایشان یاد می شود، در واقع آن ها بودند و مردم زمان امام حسین (ع) بودند که کنار کشیدند و اشتباه کردند و به گواه تاریخ لطمه ی اشتباه خودشان را بر حسب تراژدی کشیدند پس این نمایش کامل جایش این است که در طول قرن ها تکرار شود و یادآوری شود ، من مدعی نیستم که عاشورای ما نمایش کامل مطلق جهانی ست، شاید مذاهب و دیگر مسلک ها برای خودشان مقتلی به نام کربلا از جنس اعتقادات خودشان داشته باشند بحثی نیست! شاید آن ها هم سنی از تکلیف را در فرهنگ ، دین و اعتقادات خودشان داشته باشند، بحثی نیست!، ما از انسان تاریخ خودمان صحبت می کنیم و آن ها از انسان تاریخ خودشان، نزاعی نیست!، نزاع وقتی ست که ما بر سر حقیقت بحث داشته باشیم و خداوند از حقیقت هم بالاتر است،
گر حقیقت بت شود جنگ عقاید می شود
اهل رستاخیز با بودائیان ضد می شود
چون خدا خواهد حقیقت تابع فرمان اوست
پس تناسخ با قیامت آن واحد، می شود
بحثی نیست! در عاشورا اتفاقی که ممکن است یادآوری اش برای ما ،خدای ناخواسته، غفلت ایجاد کند ، تاریخ نگاری ست به جای حقیقت نگاری ، به حاشیه رفتن است به جای در راه ماندن، این چیزیست که در هر سال یادآوری این واقعه باید مراقب آن باشیم ،در مقام یک عزادار باید مراقب آن باشیم، در مقام برگزار کننده ی مراسم عزاداری باید مراقب آن باشیم، در مقام انتقال دهنده ی پیام این عزاداری مراقب آن باشیم که مبادا حاشیه بر متن غلبه پیدا کند، مبادا به تاریخ نگاری صرف بیافتیم و حقیقت و جوهره ی اصلی ماجرا را فراموش کنیم ؛ وقتی که ما در راه باشیم قدرت تشخیص آن و عامل تشخیص آن این است که دائم در معرض انتخاب قرار می گیریم، و الا آدم وقتی که در بیابان را می رود که به دوراهی نمی رسد، وقتی در راه هستیم به دوراهی می رسیم و این نشان دهنده ی این است که در راهیم، پس این داستان عاشورای ما که دراماتیک هست، و نقطه ی عطفی هست و قابل اتکاست _ چرا که برویم،در تاریخ بگردیم، نمونه های دیگری پیدا کنیم و سر صحت و سقم آن ها با هم بحث کنیم _ اما به اصل ماجرا بپردازیم،اینکه در روز عاشورا چه اتفاق افتاد؟ ، ماقبل آن چه اتفاق افتاد؟ ، ما بعد آن چه اتفاق افتاد؟، یادآوریش بسیار خوب است، اما به شرط اینکه سایه بر اینکه اصلا چرا این اتفاق افتاد نیاندازد، وقتی که امروز صحبت از این می شود که مثلا استفاده از علم شمایل وغیره ممنوع است ، به نظر می رسد آنقدر افراط شده که بخشنامه می شود، والا بخشنامه راه حل یک حرکت خودجوش نیست، راه حلی ست مثل یک قرص مسکن، درمان نیست، درمان وقتی اتفاق میافتد که ما به حقیقت آن ماجرا رجوع کنیم، مثل غارنوردها یی که به ته یک غار می روند و اگر آن ریسمان را در دهانه غار به خودشان نبندند ، گم می شوند و دیگر نمی توانند برگردند، آن ریسمان چه است، آن ریسمان یادآوری این است که اصل موضوع فراموش نشود، برای چه؟ این اتفاق ها برای چه افتاد، عرض من این است که انتخاب ، انسان انتخابگر انسان شایسته ی مخلوق بودن است.
نکته ی دیگری ست که می تواند ما را در جابجا گرفتن حقیقت نمایی و تاریخ نمایی به غفلت بیاندازد ، برای روشن شدن آن مثالی می زنم: شما بارها شنیده اید راجع به تمدن اسلامی در آندلس و اروپا صحبت می شود، اما واقعا تمدنی که با شمشیر به اروپا رفت، ماند؟ نماند؛ تمدنی که از راه قلب ها برود می ماند ، نه از راه شمشیر، "در آندلس و روم اگر پرچم توحید به پا شد/ معصوم ولی کنج سیه چاله ی بغداد رها شد"، افتخار به چه می کنید؟ آن موقع معصومین ما کجا بودند؟ در زندان، در انزوا، پس بنی عباسی که اروپا را گرفت ؟ اما قابل افتخار کردن نیست. آن خروجی و آن محصول چیزی نیست که به آن ببالیم، اگر قلبی در گوشه ی دنیا تسخیر شد، قابل بالیدن است و این نیست جز انتخاب در همه ی موارد، انتخاب، انتخاب، انتخاب.
شما انسانی را مجسم کنید، راننده ی خودرویی را مجسم کنید، که مسیری را می خواهد برود، آگاهی او به مکانیسم موتورش خیلی خوب است،اما از آن مهمتر آن است که کجا می رود؟ مقصدش کجاست! خیلی خوب است که مکانیسم موتورش را بشناسد اما اگر نداند مقصدش کجاست، به چه درد می خورد؟ و یادآوری داستان عاشورا باز همین است، انتخاب، شک نکنید که حتی یزید بن معاویه هم در دوراهی انتخاب بود، داستان کربلا یا تراژدی کربلا همه چیز داشت، مگر حر نبود ؟ پس داستان تحول هم داشت، دوراهی هم داشت، انتخاب هم داشت، معاویه دوم – پسر یزید- وقتی پدرش فوت کرد به او گفتند بیا خلیفه شو، گفت: "نمی شوم، برای این که پدرم و پدربزرگم حکومت را از خاندان علی قصب کردند"، آیا معاویه ی دوم شایسته ی احترام نیست؟ آیا به صرف اینکه فرزند یزید است، سیاه است؟ پس تقوا چه شد ؟ پس اینکه انسان ها فقط به تقواشان سنجیده می شوند چه شد؟ حتی پسر یزید! اگر ما این را پذیرفتیم ، انسان ارزشمند است، والا اگر قرار است از قبل خط این خاندان سیاه باشد تا به آخر ، خداوند به چه افتخار می کند؟ خداوند خوشحال است و به خود می گوید احسن الخالقین، موجودی ساختم اتوماتیک، که خود می تواند خود را نجات دهد ، من فقط یک اشاره به او می کنم ، قرار است تا آخر راه دستش را بگیرم و ببرم؟ این که شد طفیلی، چرا وقتی انسان و جامعه ی انسانی می توانند به این بلوغ برسند که خودشان مسیر خودشان را بر مبنای آن اصول شناخته شده و بر مبنای آن وحی اولیه طراحی کنند، زیر سوال می رود، چرا که اینها نوآوری می کنند،چه کسی می تواند تشخیص دهد که قانونی که بشر می گذارد نوآوری مطلق است؟ خداوند به این بشر افتخار می کند، لذت می برد، می گوید موجودی ساخته ام که خودش قانون می سازد، این بد است؟ کدام پدر و مادری هستند که بچه شان وقتی بزرگ می شود، از خودش استقلال نشان می دهد و از خودش حرکت مثبت نشان می دهد خوشحال نمی شوند؟ و کدام پدر و مادری هستند که خوشحال می شوند بچه شان تا آخر عمر به آن ها وابسته باشد؟ این که پدر و مادر است، خدا که جای خود دارد، و این نیست جز عنصر انتخاب ، عنصر انتخاب چطور اتفاق می افتد؟ در پیش راه انسان جستجوگر، آیا جستجو تمام شدنی است؟ بله انسان تسلیم هم خوب است ، انسان تسلیم در برابر حق،نه در مقابل هر چیز، شاخصش چیست؟ آرامش! ولی چه جور آرامشی؟
گاه آرامش به دل کندن گهی دل بستن است
گوسفند آرامشی دارد، عقاب آرامشی
آرامش گوسفندی داریم، آرامش عقاب داریم، این از بی خبری است، آن از آگاهی و تسلط است، پس انسان تسلیم ، انسانی است که آرامشش از جنس آرامش آگاهی باشد، از تسلط بر محیط باشد، نه از بی خبری، اما گاه می شود که انسان آرام در بی خبری مدفون باشد و این هم از چیزهای خطرناک است.
یک انسان منتظر هم داریم ، انسان منتظر، منتظر چه؟ که بیایند نجاتمان دهند؟ در عرصه ی شخصی ، در عرصه ی خانوادگی،در عرصه ی اجتماعی، در عرصه ی جهانی، در عرصه ی تاریخی ، انسان منتظر کیست
نه مرا آمدنم تاج سری بر بشر است
که بشر گر بنهد تاج عدالت به سر خود هنر است
آنچه در معدن تاریخ تمدن عمل آید هنر است
الماس مصنوعی را یک روزه درست می کنند، الماس واقعی ست که زمان می برد، و این زمان بردن همان انتظار واقعی ست ، و شکل گرفتن ، نه معجزه، پس انسان تسلیم و انسان منتظر خوبند، اما به شرطها و شروطها، اما انسان جستجوگر! بحثی در او نیست، عامل تشخیصش هم انتخاب است، یعنی اگر دیدید که در معرض انتخاب های پی در پی نیستید، بدانید که در بیابانید، در بیراهه اید، مگر می شود در بیابان بود و به دوراهی رسید؟ پس این آرامش مشکوک است، به اعتقاد من ، اگر در انسان عنصر انتخاب زنده باشد، هم او کامل می شود، هم جامعه به کمال می رسد، و هم خالق این انسان و این جامعه از خلق موجودی به نام انسان راضی تر است، اگر ما به همدیگر امکان انتخاب دهیم، به جای اینکه انتخاب هم را محدود کنیم، و کمک کنیم به اینکه بهترین انتخاب را انجام دهیم، به مسئولیتمان عمل کرده ایم، والا اگر من بگویم حرف من ، تو بگویی حرف تو، او بگوید حرف او، چه کسی این وسط می تواند قضاوت کند که من درست می گویم، تو درست می گویی، یا او درست می گوید؟ وقتی به هم امکان انتخاب می دهیم،این شاخص حقانیت ماست، اگر ما این فرصت را به خودمان بدهیم که از حالتی که دائما در دو راهی قرار می گیریم، به یک مرحله بالاتر برسیم موفق شدیم.
من مقاله ای داشتم ،چون به مناسبت عاشوراست به آن هم اشاره می کنم، جوهره اش این است: یزید و حسین را قضاوت تاریخ به ما یاد داده که کدامیک برحقند ، اما آیا همیشه تاریخ باید قضاوت کند؟ پس تکلیف انسان هایی که در آن دوره بوده اند چیست؟ باید منتظر شوند تا بمیرند، استخوان هایشان بپوسد، که قرن ها بعد تاریخ قضاوت کند؟ آیا برای تشخیصش راهی وجود دارد؟ آیا نخبگان یک جامعه توانسته اند معیاری یا عیاری طراحی کنند که توده های مردم با آن بتوانند تشخیص دهند که حق چیست و ناحق چیست؟. من می گویم چیزی وجو دارد، اگر شما پذیرفتید...، اگر نه می توانید فکر کنید برای یافتن چیزی بهتر از این، من می گویم در ماجرای عاشورا دو حق وجو داشت، یک حق بزگ اما غیر قابل اثبات در لحظه، یعنی امام حسین (ع) می گفت: "من می خواهم جامعه ای بسازم، آرمانی و مملو از عدالت"؛ شما جایی شنیده اید که یزید بن معاویه بگوید من می خواهم جامعه ای بسازم فاسد؟ هرگز!، پس تکلیف چیست؟ تکلیف کوفیان چه بود ؟ گرچه در جهلی مرکب بودند، مشترک از طمع، از ترس و جهل، اما بخش زیادیشان بلاتکلیف و سرگردان بودند، بارها شنیده ایم وقتی حضرت امیر(ع) ضربت خوردند بسیاری پرسیدند : "در چه شرایطی ضربت خورد"، گفتند: "وقتی نماز می خواند"، گفتند: "مگر علی نماز می خواند؟" .پس اینها از ناآگاهیست، همه در خیانت نبودند، بسیاری در ناآگاهی بودند و در واقعه ی کربلا هم بسیاری در ناآگاهی بودند. پس حق اول، حق بزرگ به نام این که "من می خواهم جامعه ی آرمانی بسازم"،اما غیر قابل اثبات در لحظه، پس چه باید کرد؟ باید حکومت را به حسین می سپردند ،به کوفه می آمد، حرفش را می زد، حکومت را در دست می گرفت و بعد ثابت می کرد که می تواند یا نمی تواند ، اما در آن لحظه تکلیف چیست؟ اما حق دیگری داریم ، حق کوچک اما شفاف، من اسمش را می گذارم آزادی بیان، آن زمان وقتی که مردم کوفه می خواستند تشخیص دهند که حق با حسین است یا یزید ، کافی بود به این فکر کنند که آن حق کوچک اما شفاف را که دارد و که ندارد؟ حسین حتی حق نداشت به کوفه بیاید و با مردم راجع به آرمانش صحبت کند، اما یزید هر کجا دوست داشت در مورد آرمانش سخن سرایی می کرد، و اگر بودند نخبگانی که این شاخص را به مردم می دادند: "که شما حق بزرگ اما غیر قابل اثبات را اجالتا کنار بگذارید و حق کوچک اما شفاف را معیار قضاوت خود قرار دهید" ، شاید تاریخ به سمت دیگری می رفت.
عنصر انتخاب، از این عنصر انتخاب خاطره ای دارم، همسن شما دانش جویان ، شاید کمتر، بودم که در کانونی در سال 57 فعالیت می کردم، خط من بد نبود، خطاطی می کردم، شعاری در مورد حجاب می نوشتم:"خواهرم حجاب تو انتخابی ست که فرهنگ فساد را ریشه کن می کند". به یاد دارم کلمه ی انتخاب را قرمز می نوشتم و دوستانم به من می گفتند اشتباه کردی، قرار بود حجاب را قرمز بنویسی، گفتم:"نه! ،انتخاب مهمتر است"، ما یک ارزش داریم، یک فرا ارزش، حجاب ارزش است، مثل خیلی ارزش های دیگر، اما انتخاب آزادانه اش فرا ارزش است، و خداوند انسان را آفرید که انتخاب کند.
فریاد بزد بر سر آن زن به عتاب
کین موی بپوش، طبق فرمان کتاب
من زمزمه کردم در گوشش که نخست
در چشم خودت بجوی آیات حجاب
انتخاب، انتخاب، انتخاب...،
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
لطفا سایت را ملاحظه کنید و نظراتتان را در مورد سایت و بخش هایی که بهتر است به آن اضافه شود در اینجا (کامنت دونی) قرار دهید
باتشکر
بگذریم چگونه پرونده خفاش شب روزنامه های زردنظر گیرم شد و از آنجا چگونه به این طفلان مسلم رسیدیم برایتان می گویم
ادامه دارد