اول خودم را جای مصطفی می گذارم. تازه داری نوجوانی را تجربه می کنی. هنوز به بلوغ سنی هم نرسیدی. هنوز کلی نقشه برای آینده ات داری و از جوانی ات کلی تصویر تو ذهنت ساختی. با کلی دلخوشی یک موتور می خری تا کم کم مرد شدن را تجربه کنی. اون وقته که همه چیز از یک شوخی احماقه شروع می شه. اون وقته که می خوای از مالت و حقت دفاع کنی و در اولین تجربه عمرت برای مرد شدن که مرد شدن را در مبارزه با مزاحم دیدی لمس کنی که شوخی شوخی همه چیز جدی می شه و اولین تجربه که می خواستی پیش خودت و وجدانت سربلند باشی که تونستی از حقت دفاع کنی تبدیل به یک فاجعه می شه. شاید دیگه هیچ وقت سرت را بالا نکنی و از گرفتن حقت همیشه بترسی. هیچ جوابی برای این بدشانسی نداری. هیچ تقصیری برای خودت حس نمی کنی ولی تمام آینده بر باد رفت و یک حکم وحشتناک برات نوشته شد. تو همون لحظه که چند تا اعدام دیدی مردی. سه سال تموم هر شب تو ذهنت اون جریان را دوره می کنی و دنبال یک مقصر می گردی ! دنبال تقصیر خودت. این قدر برای همه تعریفش کردی که دیگه خسته شدی. هر شب جریان را تو ذهنت مرور می کنی و از بی گناهی خودت دلت می سوزه و با قرص آرام بخش سر می کنی. هر روزنه امیدی می خواد پیدا بشه یک عده به ناامیدی تبدیلش می کنند. فقط با دلداری مادرت که گفت اگه خدا یه چیزی را نخواد و همه دنیا بخواهند نمی شه سر می کنی. شاید بهرتین خاطره ات عمل آپاندیست باشه که باعث شد برای چند ساعت از کانون بیرون بیایی و رنگ خیابون ها را ببینی. تو سه ساله که کار هر شبت فکر کردن و قرص خوردن ه و چون حکمت قصاصه هیچ مرخصی ای نداری. تو به همه بدبین شدی و فقط این اواخر چند تا دوست سعی کردند بهت امید بدهند. تو یاد گرفتی که نقش بازی کنی و خودت را قوی نشون بدی تا لااقل این جوری مرد شدن را تجربه کنی.
بعدش خودم را جای شاکی مصطفی می ذارم. یک پدر. خواستی با خدا و مومن و مذهبی باشی. حالا خدا قبول کرده یا نه نمی دونی. یه هیئت داری با کلی دلخوشی ولی امام حسین قبول کرده یا نه نمی دونی. همه دلخوشی تو فرزندانت هستند. برای پسرت کلی آرزو داری. یک آینده درخشان براش متصوری. آرزوته که تربیت درست داشته باشه. کلی بهش امید بستی و برای آینده اون حال خودت را هزینه می کنی . ولی با خبر می شی که طی یک شوخی احمقانه شوخی شوخی همه چیز جدی می شه و خنده و بی تفاوتی افراد ناظر به بهت تبدیل می شه و فرزندت از دنیا می ره. از اون موقع سه سال تموم هر شب صحنه را بازسازی می کنی و به این نتیجه می رسی که بچه ات بی گناه بوده و فقط داشته بازی می کرده. هر شب آدم مظلوم تری را برای خودت می سازی. هر شب به کینه اضافه می کنی. ولی واقعا نمی دونی باید چه کار کنی. آیا با دیدن مصطفی بالای چوبه دار دیگه دلت خنک می شه ؟ آروم می شی ؟ نه. اگر دیه بگیری و رضایت بدی چی ؟ هم محلی ها و فامیل و آشناها چی می گن ؟ نمی گن غیرتت را شکر ! پول گرفتی و از خون پسرت گذشتی ! خوش غیرت ! ؟ . شاید این که دیه نگیری و ببخشی راه خوبی باشه ولی این کار هر کسی نیست. خودت را سرگرم توهمات خودت می کنی. حوصله هیچ کس را نداری . فقط از دست همه در می ری. هر شب هم تو ذهنت از فرزندت یک مظلوم می سازی. همین.
واقعا حکمتش چیه ؟ من دلم نمی خواد جای هیچ کدوم باشم. نمی دونم چه کار می کردم . ولی ما چی ؟ ما کجا را اشتباه کردیم ؟ یادمه وقتی اوضاع مالی طرح طفلان خراب بود همه تقلا کردند ولی کارها وقتی درست شد که همه قبول کردند که ما هیچ کاره ایم و نباید از هر راهی پول جمع کنیم و همه چیز دست خود امام حسینه. به این نقطه که رسیدیم اوضاع درست شد. حالا نوبت درس مهم بعدیه که امام حسین به ما می ده. این که گاهی از دست پول هیچ کاری بر نمی آد و باز هم ما هیچ کاره ایم. گاهی پول به درد نمی خوره. شاید هم هیچ وقت. حالا یه سوال . همه ما روز و شب دعا می کنیم. برای خودمون. برای بقیه. به احتمال زیاد در دعای همه ما این روزها مصطفی هم به چشم می خوره ولی دعا برای مصطفی در اولویت لیست دعاهای ماست یا دعاهای شخصی؟ دعای اول ما چیه ؟ اگر قرار باشه فقط یک دعا بکنیم آیا اون یک دعا مصطفی است یا دعای شخصی ؟ شاید درس مهم بعدی اینه که لااقل در دعا کردن به یک حس دیگر خواهی به جای خود خواهی برسیم.
رک بگم در مورد مصطفی تنها کاری که از دست ما بر می آد فقط دعاست.
