تبليغاتX
طفلان مسلم

طفلان مسلم

موجیم و وصل ما از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

خدا را بسیار شاکریم و خوشحالیم که در مدت حدود دو هفته خطبه امام حسین علیه السلام در جای جای ایران بر زبان ها و در دل هایی جاری شد...بعد از دو سال سکوت، صدای جرس این کاروانی که قرن هاست به گوش می رسد دوباره در فضا طنین انداخت تا شهادت دهیم که اگر "او" بخواهد می شود....

نمی دانیم نتیجه این هروله می تواند جلوی به شماره افتادن نفس هایی را بگیرد و آیا قدرت خریدش به قیمت نفس می رسد یا نه؟ اما شهادت می دهیم که هنوز هم نام حسین که می آید دلی هست که بلرزد، هنوز می شود تکان های دل را از نگاه خواند، هنوز هم می شود صدای حسین را شنید، هنوز هم مسلم هست، هنوز هم می شود بیعت کرد...و هنوز هم می شود شهادت داد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0:0  توسط عصمت سرافراز 

"همانا کسانی که بگویند پروردگار ما الله است و بر آن استقامت بورزند بیمی بر آنها نیست و غمگین نمی شوند"  احقاف آیه ۱۳

...هیس...صدای نفس هایش را می شنوی؟...نفس نفس زدن هایی که مثل بقیه نیست...نفس هایی که هر لحظه به رفتن نزدیک می شود و این موعد رفتن مثل همه ی رفتن ها ناگهانی و غیرمنتظره نیست: نزدیک است، معلوم است...می شنوی؟ نه، نمی شنوی...باور کن نمی شنوی...اگر می شنیدی که الان اینجوری نبودی...شجاع باش...جسارتش را داشته باش همراهش نفس بکش...حالا که قرار است نفس هایش به شماره بیفتد تو هم نفس هایت را مردانه بشمار...خجالت ندارد که...دارد می رود، حس کن این لحظه شماری های رسیدن عید و تا عید را که همه مشتاقانه دارند احساس می کنند او دارد در آن جای دور که همه برای عیدانه رفتن برنامه دارند، می گذراند...در آن تنهایی وحشتناک که دیگر روز ملاقات هم تکانش نمی دهد، سپری می کند...دارد وحشت و تنهایی و نداری را زندگی می کند!

خدایا! یعنی به نور می اندیشیم؟...نمیدانم اما مطمئنم که باید دل به دلش دهیم، پس با نام تو آغاز می کنیم...یا نور!

با امید به خدا تیم طفلان مسلم در مرحله بعدی فعالیت های دانشگاهی خود، معرفی طرح به اساتید دانشگاه ها و مراکز تحقیقاتی را آغاز می نماید. به همین منظور بسته ی اطلاعاتی شامل خطبه امام حسین علیه السلام، کاتالوگ و رزومه طرح طفلان مسلم + شرح حال مجتبی به دو شکل مجازی (جهت ارسال به باکس اساتید) و پرینت شده (به منظور ارائه به صورت حضوری) آماده شده است. دوستانی که همراه می شوند حتماً در این پست کامنت بگذارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:28  توسط عصمت سرافراز  | 

۲۶ و ۲۷ بهمن ماه ۱۳۹۰ - دانشکده فنی دانشگاه تهران

حضور تو کنفرانس ملی بتون فرصتی شد تا در انجام بخش کوچیکی از وظیفه مون نیمچه تلاشی بکنیم. تو شلوغی بتون و سیمان و مهندسین عمران و تو بازار معامله شرکتها ما خودمون رو جا کرده بودیم تا واسه بچه ها روزنه امیدی پیدا کنیم. بچه هایی که شاید الان تو سیاهی ناامیدی، دارن نفسهاشونو تا روز اعدام می شمارند... تو این دو روز آدمهای زیادی از جلوی غرفه ی جمعیت رد شدند. خیلی ها بی تفاوت عبور می کردند و خیلیها هم جذب این وصله ی ناجور می شدند. البته ناجور از بابت نامربوطی به باقی غرفه ها ،وگرنه این غرفه از خیلی بابتها، کلی هم جور بود! جور با دل اونهایی که دیدن عکس بچه های جنوب شهر سرعتشون رو کم می کرد و یه لحظه نگهشون می داشت. جور با صفای باطن اونهایی که با وجود نداشتن وقت نیم ساعت کنار غرفه می ایستادند و با شوق حرفهای بچه های جمعیت رو جرعه جرعه سر می کشیدند. جور با روشنی وجود اونهایی که بعد از شنیدن حرفهای بچه ها، مشتاق تر می شدند وقتی می فهمیدند تو این مجموعه کاری هست که بتونند انجامش بدند. حرفاهایی که از ما نبود و فقط از زبون ما بود. دردی که باید همه جا فریادش کرد و تو این سکوت اجباری جایی برای فریاد زدنش پیدا شد. شاید پخش کردن سررسید و بورشور و معرفی جمعیت و گفتن از طفلان تنها کاری بود که میشد تو این فرصت محدود انجام داد. شاید تو این زمان کم، حال و روز مجتبی و میلاد فوقش به گوش ۳۰۰ نفر رسیده باشه. و شاید از این سیصد نفر هم پولی جور نشه که بشه باهاش دیه ی مجتبی و میلاد رو پرداخت کرد. اما حداقل تو این دو روز قصه درد مجتبی و میلاد بدرقه راه خیلیها شد. آدمهایی که امیدواریم  پرستوهایی باشند برای رسوندن این فریاد. برای رسوندن این فریاد به گوش اونهایی که ما ندیدیمشون و نتونستیم قصه مجتبی ها و میلادها رو براشون بگیم. تا این صدا خاموش نشه و نوای طفلان مسلمِ امروز، به گوشهای شنوا برسه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 21:11  توسط معصومه رضائیان  | 

به نام آن که جان را فکرت آموخت

نامه ای به یک شاهد

سلام به کسی که این نامه را می­خواند. کسی در جایی از دستگاه و قوه­ی قضائیه و در زمانی که خدا تعیین می­کند و مکتوب است در لوحی محفوظ. سند شهادتی که مفتوح است در زمانی که مکتوب است در لوحی محفوظ. از زبان کسانی که شش سال از دوران پویای جوانی­اشان را در ارتباطی با این دستگاه و قوه گذراندند و خوب و بد و زشت و زیبایش را با گوشت و پوست و خون و البته روح اشان لمس کرده­اند. در قالب طرحی به نام طفلان مسلم که مزین به نام امام حسین (ع) بود و از طرف جمعیت و جمع جوانی مزین به نام مولا علی(ع)، که این روزها گویا چشم­ها کور است و گوش­ها کر و عقل­ها خاموش که تبرک حاضر را نمی­بینند و نمی­شنوند و درک نمی­کنند. این نامه را به تویی می­نویسم که نمی­دانم که هستی. شاید مسئول دفتر آن مقامی باشی که در راه ما سنگ اندازی کرد. شاید خود آن مقام یا مقام­های مقصود، شاید هم دلسوزی که نمونه­اش را کم ندیدیم در این دستگاهی که بی­وفا و بی­معرفت و فراموش­کار هم در آن کم ندیدیم. می­نویسیم که شاهد باشی در روزی که شهادتت را می­طلبند. در روزی که زمانش را خدا می­داند و مکتوب است در لوحی محفوظ. این لوح محفوظ را به یاد بسپار که زیاد از آن یاد خواهیم کرد و آن چه در آن مکتوب است.

سال 1385 بود. چند جوان بودیم که...

سال 1385 بود. چند جوان بودیم که مسن­ترین­اشان متولد سال 1361 بود و کوچکترین­اشان 1365. چه خوش غیرت بودند کسانی که دشمنان­اشان این جمع بچه­سال و بزرگ همت ما بود. خطبه امام حسین(ع) را دیدیم. تنمان لرزید از صراحتش. «چرا خداشناسان و احبار آن­ها را از ناسزا گفتن و حرام خوردنشان منع نمی­کنند». و بیشتر خواندیم. « شما ای بزرگان که در علم و دانش پرآوازه­اید! و درخیر و نیکی زبان­زد دیگران! و درنصیحت و پند دادن شهره­ی این وآنید!؛ به خاطرخدا، دردل مردم عظمت و شکوه دارید. افراد قوی ونیرومند شما را به حساب می­آورند؛ و ضعیف و ناتوانان، شما را گرامی و محترم می­شمارند، کسان خود را بر شما ایثار می­کنند که هیچ برتری برآن­ها ندارید؛ وقتی خواسته­هایشان برآورده نمی­شود از شما شفاعت می­جویند و شما باشکوه پادشاهان و عظمت بزرگان در میان آنان راه می­روید. آیا این همه برای این نیست که مردم امیدوارند که شما به احیاء حقوق خداوند قیام کنید؛ لیکن شما در بیشترین موارد، از اداء حق الهی کوتاهی کردید و حقوق ائمه را سبک شمردید، حق ضعیفان را پایمال نمودید. شما آنچه حق خود تصور می­کردید، به ناروا گرفتید ولی در راه خدا نه مالی بخشش کردید، نه جانتان را به مخاطره انداختید و نه از اقوام و خویشانتان برای رضای خدا بریدید. وه چه پرروئی با این اعمال زشت، بهشت خدا و همجواری پیامبران او را آرزو دارید؛ و می­خواهید از عذاب الهی در امان باشید. ای کسانی که چنین آرزو از خدا دارید؛ می­ترسم بر شما عذابی از عذاب­های خدا نازل گردد. زیرا شما در پرتو عنایت خدا،به مقامی رسیدید که بر دیگران برتری پیدا کردید. چه بسیارند کسانی که مورد احترام مردم نیستند ولی شما به خاطر خدا، در میان بندگانش احترام دارید. شما می­بینید پیمان­های الهی درهم شکسته می­شود، ولی هیچ دم نمی­زنید؛ و به هراس نمی­افتید. برای درهم شکستن بعضی از پیمان­های پدرانتان ناله سر می­دهید لیکن شکستن تعهدات و پیمان­های رسول خدا را نادیده می­گیرید. کورها، لال­ها و فلج­ها در شهرها بی­سرپرست مانده­اند و شما نه رحمی بر آنان می­کنید و نه عملی را که در خور شأن خودتان باشد، در مورد آنان انجام می­دهید؛ و یا قصد انجام آن را دارید. فقط با چاپلوسی و تملق، پیش ستمگران رفاه و آسایش خویش را می­جوئید.» و تنمان لرزید.

خودت تفکر کن در خطبه و بگو ما چه چیز بیشتر گفتیم که کمتر صد البته گفته­ایم. « شما ضعیفان و بی­نوایان را، به دست ستمگران سپردید تا برخی را، برده و مقهور خود ساختند و برخی را برای لقمه نانی بیچاره و ناتوان کردند. ستمگران، در ملک خدا، طبق میل و خواسته خود گام بر می­دارند؛ و با تمایلات خود، راه پستی و مذمت را هموارتر می­سازند. از اشرار و دون فطرتان پیروی می­کنند و جسورانه در مقابل خدای متعال می­ایستند. در هر شهری بر فراز منبر گوینده­ای دارند که فریاد می­زند و با صدای بلند سخن می­گوید. زمین در تسلط کامل آنان است و دستشان از هر جهت باز و گشوده. مردم بردگان آنانند بدان گونه که هر دستی بر سر آنان کوبیده شود، قادر به دفاع نیستند. گروهی از این جباران کینه توز، سخت بر بی­نوایان چیره گشته­اند و گروهی فرمانروایانی هستند که نه خدا را می­شناسند و نه به روز معاد عقیده دارند. عجبا !».

خلاصه­اش را برایت بگویم که طرحی پایه نهادیم به نام طفلان مسلم. الگو و محور ما شد خطبه امام حسین (ع) و پخش این خطبه و رساندن صدایش به گوش مردم، بدون قضاوتی، چون روشن­تر از این نمی­شد و چه بسا این هم معجزه­ای دیگر از این امام عزیز است که در زمان حال پس از چند صد سال خطبه­ای از دل تاریخ استخراج می­شود که شنیدنش و فریاد زدنش هنوز هم دل کوردلان را می­لرزاند و دل آن­ها که برنجد تو خود خوب می­دانی و در ازاءش در نمی­رنجانند، دل خون می­کنند.

با خبر شدیم در گوشه­ای از شهر، یعنی تهران، یعنی پایتخت ایران، ایران صاحب تمدن و شوکت و جلال، ایران جلودار در عرصه علم و دین و تشیع، و البته ایران نفتی ثروتمند، گوشه­ای هست جایگاه کودکانی که در جامعه تحت عنوان کودک زندانی معروفند. و خیلی از مردم هم با تعجب می­پرسند «مگر زندان بچه­ها هم داریم؟!» و می­گویی «البته شبیه زندان نیست. نامش کانون اصلاح و تربیت است. کودکان خطاکار در آن­جا هستند.». می­پرسند «تا چه زمان و چه مدت؟!». می­گوییم «بستگی به جرمش دارد. اگر سرقت باشد با کشیدن حبس معلوم و رد مال و ادای دین. اگر دعوا کرده باشد و کسی آسیب دیده باشد با کشیدن حبس معلوم اخذ رضایت از شاکی و پرداخت دیه تا حد رضایت قانون و شاکی. و ... و اگر مرتکب قتلی شده باشد اگر بتواند رضایتی از شاکی بگیرد و دیه­ای بپردازد که باز می­گردد به جامعه، وگرنه اعدام می­شود اگر قانون بگوید.» با تعجب می­پرسند«مگر بچه را هم اعدام می­کنند؟!». از تعجب­اشان تعجب می­کنیم و می­گوییم «نه. می­گذارند سنش به حد قانونی برسد، سپس اگر راهی برای اخذ رضایت از شاکی نبود پس از رسیدن به سن قانونی اعدام می­شود به جرمی که در زمان کسر سن مرتکب شده.». منقلب می­شوند و می­پرسند «این بچه­ها از کجا هستند؟! جرم­اشان چیست؟ چه شد که مجرم شدند؟ آینده­اشان چه می­شود؟ این­ها بچه­ی آدم هستند یا موجوداتی خطرناک و گناه­کار؟! مگر کودک گناه­کار هم داریم؟ مگر در دین ما و ائمه ما نگفته­اند که برای کودک گناه و جرم متصور نیست؟! این بچه­ها که هستند و آن­جا کجاست؟!» و ما در پاسخ فقط یک جمله می­گفتیم. می­گفتیم «بیا تا برایت بگوییم. عصر تاسوعا، بیا در کانون اصلاح و تربیت. ساعت سه بعد از ظهر. سالن همایش. آن­جا خودت ببین و بشنو و گوش و چشم غایبین بشو. این خطبه را هم بخوان که محور اندیشه­ی ماست. آخر می­دانی؟ ما مسلمانیم. شیعه­ایم و قبل از همه انسانیم و دلمان به تنگ آمده از غربت پیام اماممان و علمی بر زمین مانده که بلند کردنش همت همه را می­طلبد. می­دانی؟ غیرت انسانی و دینی و مذهبی و ملی ما نمی­گذارد ببینیم. تو هم نخواه که ببینی. پس به امید دیدار در همایش طفلان مسلم در روز تاسوعا در کانون اصلاح و تربیت.»

مدیر آن زمان کانون آقای محسنی بود. لطف الله محسنی که که به حق لطفی بود از سوی پروردگار. مرد نازنینی که خیلی­ها راضی نبودند با NGOها، یعنی سازمان­های مردم­نهاد، یعنی همان­ها که این روزها گویا بردن نام­اشان کفاره دارد کار کند، ولی می­گفت درهای کانون باز است چون این بچه­ها فرزندان جامعه هستند. پس از این به آغوش جامعه باز می­گردند. مولایمان امام صادق به ما آموختند که کودک گناه­کار نیست بلکه خطاکار است و با هر درجه­ای بخشش و رحمت برایش عین ثواب. دستور داد جای جای کانون، از معاون و معاونین گرفته تا حراست و مددکاران با ما نهایت همکاری را داشته باشند. پا در کانون می­گذاشتی گویی به محل کار شخصی خودت که سهل است، در خانه­ات پا گذاشتی، آمدی به مهمانی دوستان نوجوانت. اجازه داد با تک تک مددجویان صحبت کنیم. با ما درد و دل کنند. بدون هیچ محدودیتی. می­دانست که از این راه پاک هیچ آلودگی­ای بیرون نخواهد زد. ایمان داشت و دلش قرص بود. نگران خوش­آمد و بدآمد بالادستی­ها و ناخدمتی­های پایین دستانش هم نبود چون بالاتر از خدا کسی نیست. چون هر چه کند مکتوب می­شود در لوحی محفوظ. چه بسا که نه ما بدانیم نه شما که چقدر شخصاً دلسوزی کرد برای کودکان این سرزمین و کارمند دلسوزش خانم خدابخش را به بازرسی خانواده مددجویان می­فرستاد تا جدا از قالب کاری مطلع شوند که مددجوی­اشان از کجا آمده. خانم خدابخش عزیز که خودجوش به محله­های محروم شهر سر می­زد چون کیست که نداند مهمانان کانون، میزبانان در همین محله­ها هستند. می دانی؟ در سال 85 کودکی دیدیم معصوم که در سن 15 سالگی کار می­کرد. می دانی کار کودک زیر 15 سال قانونی نیست؟! با موتور به خانه­اش باز می­گشت که تصادف کرد و مردی فوت شد. این کودک، کودکی­اش را در کانون گذراند. چون دیه نداشت. چون رضایت نتوانست بگیرد. معصومیتش رفت. 3 سال بعد که آزاد شد دیگر آن کودک معصوم نبود. آیا ازش خبر داری؟ ما خبر داریم. چون خودمان آخرین قدم آزاد سازی­اش را با پرداخت مبلغی برداشتیم. همین قدر بگویم که با اعتیاد پنجه در پنجه است. سال اول نوجوانی دیدیم که بر سر حفط مالش نزاع کرد و مرتکب قتل ناخواسته شد. نوجوانی دیدیم که از زور گرسنگی به دله دزدی پرداخت. کودکان بی­پناهی دیدیم که جرم­اشان اقامت غیر مجاز بود. در آن سال کودکی بود زیر تیغ. مسئول روابط عمومی کانون (آقای مؤمنی) از ما کمک خواست. تمام تلاش­امان را کردیم. پول قرض کردیم و جمعیت و طرح در سال اول اجرا زیر قرض رفت. می­دانی؟ یک همایش برگزار کردیم در تاسوعا و فریاد زدیم که غیرت­امان نمی­گذارد ببینیم کودکی از فقر کارش به ندامت­گاه برسد. چون ما امام حسین داریم که فریادش آزادگی بود و کودک گناه­کار نیست، خطاکار است. بزه­کار نیست. بزه دیده است. پول جمع کردیم و دیه این کودک فراهم شد. راستی می­دانی گفتن کلمه دیه در این روزها برای ما ممنوع شده؟! می­گویند شما خبط می­کنید که بدون اجازه ما برای آزادی کسی دیه جمع کنید. مملکت ستاد دیه دارد. ساکت بمانید. پس این را هم بدان که طبق گفته مسئول روابط عمومی وقت (آقای مؤمنی) در آن سال­ها ستاد دیه کودکان کانون را نمی­دید. موضوع هدفش مهریه بود و نفقه و چک که هیچ کدام به سن یک کودک بزه­دیده قد نمی­داد. آن روزها ستاد دیه کاری به این کارها نداشت و نمی­دانیم چرا اکنون رگ گردنی شده و اجازه نمی­دهد ما با سابقه 6 سال جمع­آوری دیه و آزاد سازی، کلمه دیه را بر زبان بیاوریم. پس این را هم بدان که ما در همایش­ها و مراسم­هایمان از مردم عادی پول جمع می­کردیم. مردمی که به ما اعتماد داشته­اند و دارند. ذره­ای از پول جمع شده اتلاف نشد و ریال به ریال خرج آزادسازی و حمایت این کودکان گردید. کودکانی که تعلیمات انسانی و دینی ما می­گوید گناه­کار نیستند و باید به آن­ها فرصت دوباره داد. تو روی سن نبودی ببینی برکتی که در این همایش­ها از در و دیوار و سقف می­بارید. تو روی سن نبودی که ببینی شور و شوق مردم، اشک­هایی که در چشم­ها حلقه زده بود بر صورت­ها جاری می­شد. تو روی سن نبودی که اشک یک کودک مددجو را روی سن که پنهانی هق هق می­زد ببینی و دست روی شانه­اش بگذاری تا آرام شود و اشک در چشم خودت هم حلقه بزند. تو روی سن نبودی وقتی جماعتی منقلب شد. تو روی سن نبودی ولی بدان روی آن سن اتفاقاتی افتاد که حاصلش شد نجات یک کودک از اعدام و حمایت یک کودک پس از آزادی. حاصلش شد تنفر مردم از خرافه­هایی که دو سال بعد بزرگان جامعه تنفرشان را از آن­ها علنی کردند. و مهم تر از همه برای تو این که حاصلش شد محبوبیت کانون اصلاح و تربیت و مسئولینش در نزد مردم بود. چه کانون روشن­فکری و مدیران دلسوزی و چه فضای باز عادلانه­ای که می­گذارد جمعی جوان بیایند و روی سن خود این کانون در دل قوه قضائیه فریاد بزنند و اعتراض کنند به هر چه باعث این سرنوشت برای این کودک شده و باعث قدم خیری شوند. خیر بود که سرازیر می­شد به کانون. ولو بدون هماهنگی با ما. آبرو بود که برای آن مجموعه خریداری شد. یک اعدامی کمتر، یک افتخار بیشتر. کانونی که در نزد مردم محبوب شده بود چون درهایش را به روی مردم باز کرده بود. قوه و دستگاهی که مردم دعای خیری نثارش می­کردند به خاطر وجود این کانون و این مدیر. و مردمی که اعتماد کردند و آمدند تا اگر هم دردی دارند آزادانه بگویند و مثل ما جمع جوان فریاد بزنند و کودکی نجات پیدا کند. طرح طفلان مسلم کشتی نجاتی بود که گوشه ای از آن کانون اصلاح و تربیت قرار داشت و مدیر عزیزش و مسئول فرهنگی دلسوزش (آقای ابن رحمان). خدمات این عزیزان و آن روزها و رویدادهایش و برکتی که شامل حال عامل و معلولش شد همه مکتوب است در لوحی محفوظ که روزی مفتوح خواهد شد به اذن الهی و آن روز تک تک بددلان قبطه می­خورند که چرا چون محسنی­ها و ابن رحمان­ها و خدابخش­ها و ... نامشان در این مکتوب نیست و دستانشان در روز حساب خالی است و بارشان سنگین. شمایی که این نامه را می­خوانی بگو. بگذار ما بپرسیم. چه از این جمع دیدید؟ کدام عمل غیر انسانی؟ (با آماری بالغ بر شانزده آزاد سازی فقط در سطح استان تهران). کدام برهم زدن امنیت؟ (آن هم وقتی داشتیم کودکانی را حفظ و حمایت می­کردیم که رها کردنشان امنیت را به خطر می­انداخت). کدام عمل غیر دینی (وقتی تمام محور ما خطبه امام حسین (ع) بود، نه بیشتر و نه کمتر و تمام شعار ما کوشش برای طفل مسلم امروز بود اگر گریه­ای برای طفل مسلم دیروز هست! نام طرح مزین به نام طفلان مسلم بود و امام حسین (ع) و نام جمع مزین به نام امام علی (ع). پای سن قبل از شروع برنامه نماز جماعت خوانده می­شد. می­دانی؟ یادم رفت بگویم. تو روی سن نبودی که لبخند امام حسین (ع) را ببینی. تو روی سن نبودی که رضایت امام حسین (ع) را ببینی و روی بازش را). کدام بی­حسابی؟ (وقتی در طول 6 سال فعالیت جمعاً یک درصد مبلغ جمع­آوری شده را هم خرج تبلیغات نکردیم با این که قانوناً اجازه پنج درصد داشتیم و طبق قانون برخی NGOها تا چهل درصد! می­دانی؟ هیچ کدام از ما حقوق و دستمزدی نمی­گرفتیم. از جیب خرج می­کردیم و طرح را جلو می­بردیم. سلامت مالی ما بود که خیرها به ما اعتماد داشتند. گزارش مالی ما هم مکتوب است.). کدام عمل غیر قانونی و کدام حرکت ناهماهنگ و تک­روی؟ (وقتی در قدم به قدم فعالیت ما، از شناسایی گرفته تا آزادسازی، مددکاران کانون در جریان کار ما بودند و کلیه مذاکرات و پرداخت دیه­ها تحت نظر ایشان صورت می­گرفت). این­ها را گفتم و سال 1385 با دو همایش، یکی در تاسوعا و دیگری در اربعین تمام شد. بگذار برایت بگوییم سال بعد چه شد.

سال 1386 شد. شاید دو سه ماهی که نه، سه چهار ماهی بیشتر بی­کار نبودیم. یعنی می­دانی؟ می­گویند «کل یوم عاشورا، کل ارض کرب بلا». حالا واقعاً برای همه این طور هست؟ یا این که «کل یوم» می­شود ده روز محرم به اضافه یک روز اربعین برای همه. که گناه سالانه را بشویند و با خودنمایی و نذری دادن به همسایه بغلی و علم بزرگ­تر و طویل­تر و صدای بلندتر شخصیت شویی کنند در این ایام که مردم بگویند این فلانی که فلان بود اما گویا بچه مسلمان است. خدا خیرش دهد. می دانی؟ برای این­ها «کل یوم» همان چند روز است و «کل ارض» همان کادر دیدگان دوستان و مردم که ببینند مسلمانی علنی­اشان را. پس بگذار بگویم که اگر برای حتی بچه هیئتی­ها محرم ده، بیست روز است، برای ما یعنی دو ماه تمام شب و روز یکی شدن برای طرح طفلان مسلم. «کل یوم» از نظر ما این بود که در تمام طول سال پی­گیر وضعیت مددجویان آزاد شده­امان باشیم و در حال برنامه ریزی برای جمع آوری هزینه حمایت و آزاد سازی بقیه. پی­گیر فعالیت فرهنگی و علمی­امان در طول سال. آخر ما فقط برای نمایش نیامده بودیم. و از این سال، دو ماهش هم فعالیت شبانه روزی بود برای همایش طفلان مسلم. روزها سر زدن به کانون اصلاح و تربیت برای شناسایی و سر زدن به خانواده­هایشان، عصرها پی­گیری کارها و شب­ها برنامه ریزی. روزها صحبت با نشریات و رسانه­ها جهت اطلاع رسانی و عصرها جلسات هماهنگی و بررسی نتایج شناسایی و شب­ها برنامه ریزی و فعالیت­های اینترنتی. آری. محرم برای ما زندگی­امان بود. ما عهد بسته بودیم با امام­امان و به پای این عهد تلاش می­کردیم. سال 1386 هم مددجویی بعد از 3 سال با کمک خیرین ما آزاد شد. و این گوشه­ای از دستاورد ما بود. تو روی سن نبودی که ببینی که مددجویی رفیق چند ساله­اش را پس از اعلام خبر آزادی­اش در آغوش گرفت و زار زار گریه کرد چون خودش یک سال بود که با وجود پرداخت دیه معطل گرفتن رضایت شده بود. ندیدی که مادرش با آن مددجوی رفیق گفت «میثم جان، خاله جان، تبریک می­گم بهت پسرم». تو روی سن نبودی که ببینی که مؤسس جمعیت پس از شنیدن شرح حال بچه­گانه­ی یک مددجو که شوخی شوخی قاتل شده­بود وا رفت نتوانست تریبون را ادامه دهد از دردی که گرفت در دلش. تو نبودی که انفجار سالن را پس از خبر آزادی میثم ببینی. باز هم تکرار می­کنم، نبودی و ندیدی لبخند امام حسین را در روزی که عده­ای فقط به هرچه بیشتر گریه کردن برایش می­اندیشیدند بدون کلمه­ای لبیک گفتن به این امام. علم این امام روی زمین مانده بود و ما دیدیم لبخندش را وقتی گوشه­ای از این علم سنگین بلند شد. علمی به سنگینی درد کودکان سرزمین­امان. همه چیز مکتوب است. در همان لوح محفوظی که بهت گفته­ایم که روزی مفتوح خواهد شد به اذن الهی. مانند این نامه که به وقتش مفتوح خواهد شد برای تو. زمانی که مکتوب است در همان لوح. و ما سال 1387 مشغول کار بودیم و نفهمیدیم چگونه یک سال دیگر هم گذشت. علی که خودش برای جمع­آوری دیه خودش کار می­کرد با قدم آخر ما آزاد شد. مردی شده­است برای خودش. تو ازش بعید است خبر داشته باشی. نوجوانی دیگر پناهگاه یافت و رفیق. آمار زیاد بود. با سرمایه حداقل اما عشق حداکثر. برکتی که هر کسی نمی­بیند و درک نمی­کند. اگر آن­هایی که باید ببینند می­دیدند، دیگر لازم نبود طرح طفلان مسلم باشد که بخواهد فریادی بزند. پس وجود ما یعنی کوری آن­ها و این دو لازم و ملزوم هم هستند. پس تا آن کوری هست، طفلان هم هست، حتی اگر فریادش را در نطفه خفه کنند. سال 1387 شنیدنی است. فراموش نشدنی است. پس می­گوییم برایت تا بیشتر درک کنی درد سال­ها بعد را.

سال 87 شد. با تیمی جوان و تازه نفس آمدیم. این را یادم رفت بگویم. محل همایش­های ما سالن سینمای کانون اصلاح و تربیت تهران بود. یک سالن یحتمل 200 نفره که هیچ وقت کامل پر نمی­شد. تاسوعای سال 87 کار به صندلی­های اضافه هم کشید و تمامی اعضاء جمعیت سر پا ایستاده بودند تا مهمان­ها راحت باشند. جمعیتی در حدود 300 نفر. مددجوهایی روی سن بودند در قد و قواره خسرو که محکوم به اعدام بود و زیر تیغ و شاکی از نوع دعوای قومیتی بود که امیدی به اخذ رضایت نمی­رفت. حمید که تصادف کرده بود و 80 میلیون تومان دیه برایش در نظر گرفته بودند. نان آور خانواده بود و نداشت که پرداخت کند و در راه زندان بزرگسال بود. جایی که تو بهتر از من می­دانی که به قول آقای ابن رحمان بد جایی است و به قول ما کار تمام می­شود و تمام سعی ما این است که مددجو به کانون نرسد. حمید غلامی همانی بود که در یک خبر دروغ در یک سایت معتبر به مردم وعده داده شد که با سفارش رئیس جمهور وقت آزاده شده است. این را بدان که آزاد نشد و سال بعد به زندان بزرگسال رفت و با همت بچه­های ما و کمک دوستانی در بیمه از زندان بزرگسال بیرون آورده شد. بعد از تاسوعا همه هروله زدند برای خسرو. نشریات مختلف معتبر مطلب نوشتند. بازتاب رسانه­ای گسترده. برنامه زنده تلویزیونی از عملکرد بچه­های طرح طفلان و برنامه زنده رادیویی که مردم را به همایش اربعین دعوت می­کرد. همه یک صدا می­خواستند خسرو دار نخورد. و ما هم به این می­اندیشیدیم که دیگر سالن سینما پاسخگوی آن موج عظیم نیست. این بود که محل همایش به سالن ورزش منتقل گردید و 800 صندلی چیده شد. سالنی که در اربعین سال 87 پر شد. کمک­های مالی بالغ بر 60 میلیون تومان و آزادی چندین مددجو. تو روزی سن نبودی چشمان اشک آلود مؤسس جمعیت را ببینی وقتی که حمید غلامی اشک می­ریخت و گریه می­کرد و غم­نامه­اش را می­گفت. تو روی سن نبودی وقتی که خبر آزادی مددجویی دیگر داده شد اشک ریخت و بغلش کردند. تو روی سن نبودی که ببینی چند صد نفر همه اشک می­ریزند و زن و شوهر تازه عروسی که حلقه ازدواج هدیه کردند و ... . تو در سالن نبودی وقتی که دختر بچه­ای گردنبندش را اهداء کرد. راستی خیلی پیش آمده بود، حتی سال­های قبل که گردنبند و جواهر شخصی و حلقه ازدواج هدیه می­شد. دختر بچه گردنبد را هدیه کرد و حرکت آویشه خانم کوچک باعث شد موج خیرین راه بیفتد. برای همین در تاریخ 20 اسفند همان سال برای آویشه جشن تولد گرفتیم. در همان کانون. این بار زیر پرچم امام حسین (ع) جشن گرفتیم. جشنی با شکوه. بگذار برایت چیزی تعریف کنیم. تو روی سن نبودی. خانمی آمد و حلقه ازدواجش را اهداء کرد. آرام بدون این که کسی بفهمد به ما گفت «شوهرم جانباز است. دو دست ندارد. همیشه دلم می­سوخت که حلقه دست من است و در دست نداشته او نیست و دل آزرده است. فقط اعلام نکنید.» آقای شاهد! شما دیگر چه دلیلی بر حقانیت ما می­خواهی وقتی این همه برکت را می­بینی! آن سال رضایت شاکی خسرو گرفته­شد. با سفری که بچه­های ما و یک وکیل از طرف ما و یکی دو نفر از طرف کانون به اندیمشک داشتند. باز هم آزاد سازی داشتیم. ما 30 مددجو شناسایی کردیم و چند نفری آزاد شدند. در طول سال هم مشغول بودیم جوری که نفهمیدیم چطور سال 88 شد. سال تلخ 1388.

از سال 88 بگذار حرف­های جدیدش را بگویم. از تاسوعایی که در همان سالن بزرگ گرفته شد و اربعین که آخرین حضورمان بود در آن کانون بگذریم. از مددجویانی که آزاد شدند بگذریم. از این که در آن روزهای شلوغی مردم را از ازدهام و اغتشاش خیابانی به حرکت اجتماعی کنترل شده در داخل کانون دعوت کردیم هم بگذریم. ولی از این نگذریم که کودکانی روی سن آمدند که در سن کودکی معتاد به کراک بودند. و همین خون ما را به جوش آورد. می­دانی گناه ما چه بود؟ گفتیم کسی که مواد مخدر را وارد کشور کرده مفسد فی الارض است. و خب این کلمه آن روزها سرقفلی داشت. گفتیم امام حسین دلش از این خون است نه از آن. باز هم امام حسین هم در آن روزها سرقفلی داشت. می­دانی گناه این شد که در روزی که امام حسین داشت به ما لبخند می­زد مردم از شور و شوق این لبخند خوشحالی نشان دادند و ما که هیچ مسئولیتی نسبت به واکنش مردم نداشتیم متهم شدیم به حرمت شکنی. گناه ما این بود که صدایمان در آمد و متهم شدیم به سیاسی­کاری. مایی که از کلیه گروه­های منحرف سیاسی بی­زار و گریزانیم و معتقدیم سیاست آلوده­تر از آن است که بتواند نور خدا را جاری کند، برای همین به همه فعالیت اجتماعی را توصیه می­کردیم. حراستی که با ما برخورد کردند. معاون وقت را فر ا خواندند. توبیخمان کردند و در آخر گفتند امسال سال آخر کارتان بود.

خلاصه از آن روز به بعد بود که موضع­گیری­ها شروع شد. و همین طور سنگ اندازی­ها. آخر ما یک بد شانسی هم آوردیم. آقای محسنی بازنشسته می­شد. آقای ابن رحمان هم همین طور. و آقای معاون سکان­دار کانون می­شد که رفتارش به دور از شخصیتی بود که در خور جانشینی محسنی عزیز باشد. یک جلسه خصوصی گرفتند و به ما توصیه کردند که نزنید این حرف­های تند را که این گونه پای دیگر NGO ها را هم از این مکان می­برند. نگفتند بد گفتید. نگفتند حق نگفتید. گفتند چرا گفتید. آقای معاون که الان رئیس هست هم بود. یادم هست که همان جا بود که گله نمودم از تکه پرانی­هایشان و کارشنی­هایی که اگر آقای محسنی نبود چه بسا پرونده طفلان اربعین با حضور 700 نفر هم بسته می­شد. نتیجه جلسه این شد که شب عید جشنی بگیریم برای کودکان کانون و مردم را هم دعوت کنیم. مثل همان جشن تولد سال 87. در واپسین روزها آقای محسنی به ناچار سکان را تحویل داد  فردی معلوم الهویت آنچنان مدل جشن را عوض کرد که مجبور به انصراف شدیم. سال نو شد و ما نبودیم کنار بچه­های کانون. به جرم فریاد زدن بر سر اعتیاد و باعث و بانی­هایش نبودیم. سال جدید که شد آن فرد معلوم الهویت بهانه آورد که رؤسایش بر علیه جمعیت توبیخی به دستش داده­اند و شاید نشود دیگر طفلان مسلم را در کانون داشته باشیم. منتظر نتیجه شدیم و خبر محرومیت­امان را بهمان داد. لفظاً اجازه گرفتیم که در خارج از کانون برنامه داشته باشیم و برای مددجویان کانون پول و دیه و کمک جمع­آوری کنیم. ایشان اجازه دادند. در طفلان مسلم تغییر رویکرد دادیم و با مرکز مراقبت پس از خروج مذاکراتمان را نهایی کردیم. به علت تأخیر در پاسخ­ها از تاسوعا باز ماندیم و همه چیز به یک هفته به اربعین 89 کشید. با حجمی تبلیغات. یک هفته مانده بود که بدگویی­ها در مرکز مراقبت شروع شد و همه چیز این شک را در ما برمی­انگیخت که این بددلی­ها و بداندیشی­ها نتیجه بدگویی­های خاله زنک­وار همان آقا (معلوم الهویت) به آن­ها بوده. مرکز مراقبت تحریممان کرد، چون انتظار داشت بدون اجازه ایشان جمله حمایت از کودکان آزاد شده را بر زبان نیاوریم. همه چیز سرقفلی داشت. روز قبل همایش رسید. به پلیس امنیت احضار شدیم. شکایت­نامه­ای علیه جمعیت و طرح طفلان مسلم تنظیم شده بود. جوری که ساعت 12 به پلیس امنیت ابلاغ شود. روز قبل همایش که نشود کاری کرد. از بس که این شکایت واهی بود حتی از یک ساعت زمان دادن به ما هم ترسیده بودند. تهمت­هایی زدند که نمی­دانستیم بخندیم یا گریه کنیم. تهمت سوء استفاده از نوجوانان کشور. آقای معلوم الهویت یک سال بعد معترف شد که شکایت کار خودش بوده و به اسم قوه قضائیه کار را تمام کرده. یک ماه بعد کارمند دیه کانون با پررویی در آزاد سازی یک مددجو از ما مشارکت خواست و بدین ترتیب یک مددجوی دیگر هم به کارنامه ما جمع گناه­کار و سوء استفاده­گر اضافه گردید. ایشان کلاً آگاهی از هرگونه کارشکنی همکار محافظه­کار نامحترمش را انکار می­کرد. باز هم گذشت. در ماه رمضان، کانون بنا بر رسم همیشگی ما را به افطاری دسته جمعی دعوت نمود. که اگر نمی­رفتی این کانون بود که مظلومانه ما را به رد دست دوستی متهم می­کرد، اگر می­رفتی باید چهره مردی را می­دیدی که در چشمانت نگاه کرد و معترف شد شکایت کار خودش بوده و وعده داد که شاید راه برای همکاری دوباره باز باشد و پس از دو هفته معطلی به ما وقت ملاقات داد و به جای خودش معاونی را جلو فرستاد که دیدنش برای ما وقت گرفتن لازم نداشت بی­اطلاع از هر چه ماوقع بود. از پشت در اتاقش ما را برگرداند و سپرد دیگر نپذیرندمان. ایشان حتی وجود چشم در چشم شدن را هم نداشت و جز زبان نامردی و بی­معرفتی و شکایت­کشی و دروغ­پراکنی پشت سر جمعی دانشجوی بی­ادعای دلسوخته هنر دیگری ندارد. شنیده­ایم که ناخوش­احوال است و حتی برخی کارهای اداری­اش را درازکش انجام می­دهد. نمی­دانیم. امیدوار باشد که سنت الهی ناخوش­احوالش نکرده­باشد. بی­احترامی­ها و هتک حرمت­هایی که ایشان به ما کرد برهیچ کس پوشیده نیست و قابل بخشش نمی­باشد و مانند خدمات آقای محسنی مکتوب است در لوحی محفوظ. کاش می­دانست کسی که به هر طریقی به هر ریسمان پوسیده­ای چنگ بزند که چند صباحی بیشتر بر صندلی­اش تکیه کند، موقعیتی آسیب­پذیرتر از هر جایگاهی دارد. می­دانی؟ در آن سال خیلی­ها به ما و کمک ما احتیاج داشتند، از جمله مددجویی در شهرستان که می­بایست عمل جراحی می­کرد وگرنه پایش قطع می­شد و خب ما پولی نداشتیم و تحریم بودیم. مددجویانی برای اربعین خودشان را آماده کرده بودند و ایشان شخصاً اعضاء دلسوز ما را به دادگاه و پاسخگویی کشاندند. دلم برای ایشان می­سوزد که بار خود را هر روز سنگین­تر می­کند. گناه این همه دل شکستن و چشمان به انتظار مانده مددجویان، بی­تعارف گردن ایشان. گناه بر زمین ماندن علم امام حسین هم بی­تعارف تقدیم به ایشان و همرهانش. کسی که در حد صحبت با یک جوان که 5 سال از عمرش را صرف کمک به کودکان کانون نموده، آداب معاشرت نداند، کسی که جواب محبت خالصانه و احترام را با شکایت کشی و پلیس و دادگاه بدهد، کسی که شهامت رو در رو شدن نداشته باشد و دروغ بگوید، لایق بیش از این نیست که بسپریمش به صاحب اصلی طرح طفلان مسلم. و این گونه بود که کار ما در سال 90 با شهر تهران تمام شد. راستی سال 89 در اصفهان و کانونش همایش داشتیم. عالی بود. مثل کرمانشاه. با مدیری خوش­فکر و دلسوز. چراغ طفلان خاموش نشد. هر کسی لایق استقبال از تیم طفلان را ندارد. سال 90 شد. کانون اصلاح و تربیت مشهد موافقت خود را با طرح طفلان و برگزاری­اش اعلام کرد. آقای مسئول استقبال نمود. فقط مشکل این جا بود که در هفته آخر یک جلسه به تهران رفت و با همتایان تهرانی در جلسه­ای نشست که حاصلش این شد. حق تبلیغ نداریم. حق بردن نام جمعیت امام علی (ع) را نداریم. حق دعوت بیش از 20 نفر در سالن را نداریم! نام طرح شرم­آور است. می دانی چرا گفت شرم آور است؟ گفت این کودکان گناه کارند و من شرمنده دو طفل حضرت مسلم می­شوم. خنده­دار است و جایی برای ادامه همکاری نمی­گذارد. کلهم سیستم پس­رفت داشته. یادش بخیر که 5 سال قبل در تهران مسئولینش، حتی آن آقای معلوم الهویت هم می­گفتند این کودکان مظلوم هستند نه گناه­کار. اکنون آقای مسئول دیدش در همین حد است که کودک کانون گناه کار است و نام طفلان مسلم ایشان را شرمنده دو طفل حضرت مسلم می­کند. یاد محسنی عزیز بخیر. او هم به همراه ما شرمنده امام حسین (ع) و دو طفل حضرت مسلم بود. اما ما از این که کم­کاری کردیم و ... خلاصه "میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است".

به سازمان زندان­های تهران پروپوزالمان را دادیم. خواستند ما را با ستاد دیه بر سر یک میز بنشانند. ستادی که چندی قبل ما را به جرم جمع­آوری دیه و آزادسازی یک دختر جوان زندانی که خانواده­اش به ما پناه برده بودند توبیخ نمود. ستادی که زمانی با این جماعت کاری نداشت اکنون کلمه دیه را سرقفلی دار کرده. خلاصه گفتیم شما را بخیر و ما را به سلامت.

می­دانی؟ خواستیم در سطح شهر خطبه امام حسین را پخش کنیم. بدون حتی مشخص کردن جمله­ای خاص. بدون هیچ گونه توضیحی. بچه­های ما را بازداشت کردند. به همین راحتی.

گویا امام حسین هم سر قفلی دارد. اما می­دانی؟ این راهی است که طلبیده شده­ایم. تهران نشد هر جای این سرزمین که کانونی هست. کانون نشد، هرجای این سرزمین که کودک مظلومی باشد که معصومیتی داشت که اگر بودیم با او، می­شد طفل معصوم مسلم نه کودکی که آن آقای مسئول کارنابلد آن جمله را بگوید که این کودکان را گناه­کار بخواند. جمله­ای که با اصول اولیه انسانی و علمی وجامعه­شناسی و روان­شناسی و مذهبی تناقض دارد. ایشان گویا نشنیده توصیه ائمه را. ایشان گویا نخوانده اصول علمی کار و جایگاهش را. ما هم معتقدیم که ایشان شرمنده طفلان مسلم باید باشد و هست و خدایش در آن جهان و زمان مکتوب به فریادش برسد. در سیستمی که زشتی­هایی هست که همیشه بین خودمان بماند دیگر امیدی بیش از این نمی­ماند.

می­دانی؟ ما همه کار شکنی­ها و زشتی­هارا دیدیم و چیزی نگفتیم و فضا را درک کردیم. دروغ­ها و فریب­های امثال آن افراد معلوم الهویت را شنیدیم و خود را به نشنیدن زدیم. حتی می­دانیم بازی بعدی ایشان و این افراد چیست. حداقل دعوتی در ماه رمضان امسال بر سر سفره افطار که اگر نروی از دید ایشان دست دوستی پوشالی را رد کردی و اگر بروی آن طور برخورد می­بینی که لایق خودشان است و در شأن ما نیست.

می­دانی؟ لیاقت می­خواهد. این که مهره­ای از مهره­های طفلان مسلم باشی، چه یک دانشجو چه رئیس یک کانون لیاقت می­خواهد. سرباز امام حسین (ع) بودن لیاقت می­خواهد. و خب فریاد بدون خفگان نمی­شود. نمی­شود فریاد بزنی و کسی در خفه کردن صدایت نکوشد. این خفگان هم مهر تأییدی است. خدا را شکر که طفلان قبل از این که آلوده شود، با تعویض این مدیران دلسوز روشن­فکر رفت و آن­ها را تنها گذاشت. فقط ای کاش کودکان کانون تنها نمی­ماندند. اصالت این راه اجازه آلوده شدن به هر قیمتی را نمی­دهد. همراهی با طفلان مسلم افراد لایقی چون محسنی و ابن رحمان و خدابخش و کشانی را می­خواهد نه کسانی را که به دو روز بیشتر چسبیدن به جایگاه­اشان می­اندیشند، ولو به قیمت دروغ و تهمت و سنگ­ندازی در راه خدا و امام حسین.

نمی­دانم که هستی که داری این نامه را می­خوانی ولی بدان که هیچ چیز برایت ننوشتم. از شانزده مددجویی که شش نفرش قتلی بودند و از این بین چهار نفرش اعدامی، نگفتم که افتخار کم شدن آمار اعدامی­ها مبارک مدیران لایق آن زمان. این تنها آمار تهران بود. من هیچ چیز برایت ننوشتم و هیچ وقتی برایت نگذاشتم مگر در حد پنج، شش ساعت تایپ این نامه بدون حتی پیش­نویس و چکنویس. فقط در همین حد وقت گذاشتم برایت. خوب می­دانم با جماعتی طرفیم که اگر دلشان خدای ناکرده برنجد، دل جماعتی را خون می­کنند.

حرف زیاده است و بیش از اینش مکتوب است در همان لوح محفوظ.

والسلام.

و من الله التوفیق

علیرضا کریمی

عضو تیم اجرایی طرح طفلان مسلم

جمعیت امام علی (ع)

دی ماه 1390

ماه صفر 1433

اربعین حسینی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 20:3  توسط علیرضا کریمی  | 

تیم طفلان مسلم در اولین کنفرانس ملی بتن سبک که در تاریخ ۲۷-۲۶ بهمن ماه ۱۳۹۰ در محل پردیس دانشکده های فنی دانشگاه تهران برگزار می گردد، حضور خواهد داشت و ضمن معرفی طرح، فعالیت دانشگاهی ۱۳۹۰ خود را آغاز می نماید. 

 

 دوستانی که مایل به همکاری در این بخش هستند در همین پست کامنت بگذارند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 1:16  توسط عصمت سرافراز  | 

فرم صورت جلسه جمعيت امداد دانشجویی- مردمی امام علي (ع)

نام تیم:طفلان مسلم

 

جلسه: طرح طفلان مسلم

تاريخ: 8/11/1390

•        حضوري- محل:

افراد حاضر در جلسه: معصومه حبیبیان- نیما مختاریان- زهرا ابراهیم پور- معصومه رضائیان – عصمت سرافراز – پریسا احمدی-علی قلیچ خانی- محمدرضا خلیل آبادی-علیرضا کریمی

مسئول جلسه: معصومه حبیبیان

موضوع جلسه: خانه طفلان مسلم

موارد مطرح شده در جلسه:

1-   خیلی از اعضای جمعیت اطلاع کاملی از اتفاقات طرح ندارند بنابراین بهتر است آدرس سایت و وبلاگ به گروپ ارسال شود

2-    بحث در مورد خانه ایرانی و خانه طفلان مسلم، تفاوت ها و شباهت ها

3-  بحث در مورد محل خانه طفلان مسلم، محلات نظام آباد، فلاح، اسلامشهر، خزانه و خانی آباد بررسی گردید و از این میان محلات فلاح ، خزانه و نظام آباد برای بررسی بیشتر و انتخاب یکی از این سه مورد برای احداث خانه ی طفلان مسلم انتخاب گردید

4-  بحث در مورد تصمیم گیری بر روی مراجعان (مددجویان) خانه ی طفلان مسلم: کسانی که درمورد حضور یا عدم حضور و بهره مندی مراجع (مددجو) از امکانات خانه ایرانی تصمیم گیری می کنند 1- رابط مربوط به کودک 2- گروه روانشناسی

5-  آزاد سازی نوجوانان کانون اصلاح و تربیت از طریق معرفی وکلای کانون، در کنار سایر فعالیت های طرح طفلان مسلم، ادامه پیدا خواهد کرد.

6-  آموزش های پیشگیری از اعتیاد و آشنایی با مواد مخدر، از جمله آموزش های ارایه شده در خانه طفلان مسلم خواهد بود.

7-  در انتخاب روانشناس های با تجربه و دایمی و پیگیر برای خانه طفلان مسلم دقت زیادی باید صورت گیرد. اگر روانشناسی قبلا در جمعیت بوده است به شرطی در این خانه فعالیت خواهد داشت که روی مددجویی از طرح طفلان مسلم کار کرده باشد و نتیجه کار مثبت بوده باشد.

   

 

شرح وظايف:

آدرس سایت و وبلاگ به گروپ اعلام شود

تهیه ی پروپزال کامل شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 20:5  توسط علیرضا کریمی  | 

فرم صورت جلسه جمعيت امداد دانشجویی- مردمی امام علي (ع)

نام تیم:طفلان مسلم

 

جلسه: طرح طفلان مسلم

تاريخ: جلسه 4/11/1390

•        حضوري- محل:

افراد حاضر در جلسه: معصومه حبیبیان- معصومه رضائیان – عصمت سرافراز – پریسا احمدی- محمدرضا خلیل آبادی

مسئول جلسه: معصومه حبیبیان

موضوع جلسه: تشخیص نیازها و تعیین اولویت های تهیه ی پروپزال خانه ی طفلان مسلم

موارد مطرح شده در جلسه:

برای هر مددجوی مراجع به خانه ی طفلان مسلم پرونده تشکیل شود، هر مددجو با یک مسئول (رابط) در ارتباط است و رابط با شناسایی های مرتب و پیگیری های مداوم در جریان کلیه ی امور مربوط به مددجو از قبیل خانواده، شرایط روحی و تحصیلی، وضعیت سلامتی و ..، خواهد بود. رابط در تماس با کارشناسان مربوطه (روانشناس و مددکار) خواهد بود و با توجه به تصمیم گیری های صورت گرفته هر مددجو در پرونده اش دارای برنامه ی کوتاه مدت و بلند مدت خواهد بود.

در خانه ی طفلان مسلم امکانات متفاوتی برای مددجویان وجود خواهد داشت، اما نحوه ی بهره مندی هر مددجو از این امکانات، توسط رابط مربوطه و با توجه به برنامه ی کوتاه مدت و بلند مدت در نظر گرفته شده در پرونده، خواهد بود.

هر رابط الزاما رابط یک پرونده نخواهد بود و می تواند همزمان رابط چند مددجو باشد، اما این تعداد نباید از حیطه ی توانمندی وی خارج باشد.

-        در جلسه پروپزال مربوط به خانه ایرانی بررسی شد

-        اولویت های خانه ی طفلان مسلم : روانشناسی، مددکاری، فنی و حرفه ای، حقوق

-   تأکید بر آموزش های فنی حرفه ای به روز و مناسب نیازهای جامعه: برنامه های کامپیوتری، بازاریابی، سیم کشی ساختمان، و ...

-        لزوم تشکیل تیم پیگیر رایزنی برای جذب اسپانسر

-        پژوهشی: برگزاری نشست های دانشجویی-مردمی برای آشنایی

-        جلسه با آقای محسنی در مورد مرکزی که برای مددجویان آزاد  شده و بی سرپرست کانون قرار بوده راه بیاندازند

-        در مورد بخش هایی از خانه ی طفلان مسلم که به امور غیر مددکاری طرح اختصاص دارد

1-  مردمی: برگزاری جلسات عمومی ماهیانه، جشن ها، مراسم دعا، برنامه های تاسوعا تا اربعین، هماهنگی با هیأت ها و مساجد

2-  دانشجویی: برگزاری نشست های دانشجویی، ورک شاپ، تعریف تزهای دانشجویی (مربوط به عنلکرد و کارکرد خانه طفلان مسلم) توسط اساتید رشته های حقوق و علوم اجتماعی

3-  دولتی: همکاری با شورایاری محله

   

 

شرح وظايف:

-         نهایی کردن پروپزال خانه ایرانی

-         ارایه ی اسلوب اطلاع رسانی و صحبت با اساتید

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 20:4  توسط علیرضا کریمی  |